کمتر از ده روز به امتحانات پایان ترم مونده. جدا به همین راحتی ترم اول تموم شد. دیگه داریم از ترمک بودن درمیاییم...
خوابگاه تقریبا خالیه :) اتاق هشت نفره الان فقط در اختیاره دو نفره! البته بچه ها از هفته بعد کم کم پیداشون میشه....
از آخر هفته دیگه دوباره اتاق قراره شلوغ بشه. دلم براشون تنگ شده. از ترم بالایی ها شنیدم که دانشگاه بی حاشیه ست و قرار نیست شلوغی های اخیر تاثیری روی روند کار اینجا بزاره... ظاهرا دانشجوهای بی سر و صدایی داریم. جای شکره...
کاری ندارم اصل این شلوغی ها درسته یا نه اما میدونم که دانشگاه جاش نیست. اومدم که درس بخونم، رشد کنم که بعدش بتونم درست و حسابی مستقل بشم. هیچم تمایلی ندارم همین ترم اول با با چیزای دیگه قاطی بشم.
اتاق این دو هفته انقدر ساکت بوده که فکر کنم وقتی دخترا برگردن یکم طول بکشه دوباره به شلوغی شون عادت کنم. اما بازم دلم اون شلوغی رو میخواد. من چند سال تمام، همه ارتباطم با هم سن و سالای خودم محدود به چند ساعت مدرسه بوده. الان این تایم زیاد کنار هم سن های خودت باشی واقعا برام جالبه. همه براون عجیب بود که چرا این بیست روز فرجه رو خونه نمیرم....
راسته واقعا از خونه فراری ام. نه اینکه با خانواده مشکلی داشته باشم یا نخوام کنارشون باشم نه!
فقط اینکه من خیلی زیاد تو خونه بودم. حالا وقتشه یکمم دور بودن از خونه رو تجربه کنم.
انگار از این مدلی زندگی کردن خوشم میاد. دور هم بودن و سر یه سفره غذا خوردن واقعا با صفاست اما یه وقتایی واقعا دلم میخواد خارج از برنامه باشم. یهویی نصف شب پاشم غذا درست کنم یا ناهار رو ساعت 11 بخورم. یهویی بزنه به سرم برم بیرون یه هوایی عوض کنم. چیزایی که تو خونه در دسترسم نیست و نمیخوامم توضیح بدم چرا....
بهرحال تلاشم اینه که بعد از تموم کردن دانشگاه و چند سالی کار کردن مستقل بشم. نزدیک خانواده اما توی یه خونه جدا. یه دفعه ای نمیخوام کاملا از خونه جدا بشم این حماقته. و ازدواج....
ترجیح میدم یه چند سالی رو اونطوری زندگی کنم بعد به ازدواج فکر کنم. الان هنوز کوچیکم و البته میفهمم که معیارهام داره تغییر میکنه. درست تر و دقیقتر دارن میشن....
اووووو خیلی طولانی شد. از متن طولانی خوشم نمیاد چون میترسم حوصله سر بر باشه و کسی نخونه پس...
مراقب خودتون باشین و از زمستون لذت ببرین...
(حال ویرایش ندارم غلط هاش رو ببخشین لطفا!)