گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

?who are you

دخترک جوجه کوچکی را که تازه دو سه روز بود از تخم بیرون آمده بود بین دست هایش گرفت.

_ سلام! اسمت چیه؟

جوجه در پاسخ "اسمت چیه" جوابی نداد؛

البته جواب داد اما دختر معنی جیک جیک های او را نمیفهمید.

 کمی او را چرخاند و کامل تر نگاهش کرد.

_ من اسمت رو میزارم نوک حنا!

شاید جوجه در بین هم نوع های خودش اسم دیگری داشته

اما چون به آدمی برخورد که حرف او را نمیفهمید صاحب یک لقب جدید شد.......

 

امیدوارم منظورم رو درست رسونده باشم :) 

۱۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Anne shirley

اولین تلنگر؟ (مخاطبی که خواسته بودیش پیام بدهد)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Anne shirley

چه کردم :))))

داداشم داشت برای مدرسه نشریه دیواری درست میکرد و نمیدونست باید طرح هاش رو چطوری رنگ کنه. منم مثل یه خواهر بزرگتر قهرمان به دادش رسیدم و با رژلب و سایه چشم و براش آرایشی طرح هاش رو رنگ کردم....

بره حالشو ببره :))))

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Anne shirley

در سرم دختر پیری عصبی میرقصد

در سرم دختر پیری عصبی میرقصد. اشتباه نکنید! پیر است اما سنش زیاد نیست. مویش را آسیاب نامردی جهان سفید کرده. گرد آرد استخوان دلش روی سرش نشسته وگرنه بیست ساله را چه به موی سفید؟! سنگ زیرین این آسیاب هم خودش بوده به همین جهت سالهاست که شهر بر روی سر من عربی میرقصد. این دختر خیلی وقت است دلش برای خانه تنگ شده. برای همانجا که نامش ازل است. چیز زیادی یادش نیست اما وقتی در دنیای تصوراتش به آن خانه کذایی فکر میکند باران خوشبویی جهانش را احاطه میکند. اما ناغافل میبینی این جهان با همه دغدغه هایش دارد زیر دست و پا لهش میکند؛ این جهان، این درد، این غم، این غصه، این زندگی دارد روی یک جمجمه یک وجبی میرقصد...!

 

 

#گریه_قلم

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Anne shirley

نیمه شب

نیمه شب و پناه بر کنج عزلت و تنهایی دیرینه آدمیزاد... 

صبر میکند و صبر میکند تا شب برسد و با سکوت کرکننده اش بفهماند که چقدر تنهایی... 

۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
Anne shirley

دنیا

کمی آهسته تر دنیا! سگ دنبالت گذاشته؟ یا جایی قرار عاشقانه داری که انقدر سریع میدوی؟!

 هیچ حواست هست دست و پای تلاش های چند نفر را لگد کردی؟ حسابش دستت هست بال چندتا پروانه آرزو بین زنجیرهای دوچرخه ات گیر کرده؟ 

قصد و غرضت چیست؟ کمر همت بسته ای به غبار آلود کردن خنده هامان؟ چرا دنیا؟ چرا؟ پدرکشتگی داری؟

بیا کنارم بنشین دنیا...بگو کداممان دلت را رنجاندیم که اینطور افتاده ای روی دور تلافی؟ مدت هاست مجال نفس کشیدن به هیچ کس نداده ای. لحظه ای مهلت بده، نفسم را برده ای، به شلاق تو دربندم...

حداقل کاش یقین داشتم که در پایان این همه تندخویی هایت چند صباحی لبخند هم سهم مان میکنی...:)

 

#گریه_قلم

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Anne shirley

دفترچه

چند ماه پیش توی مغازه لوازم التحریر یه دفتر بدجوری چشمم رو گرفت انقدر که بدون فکر کردن فقط خریدمش...

اما هنور نمیدونم باید داخلش چی بنویسم؟!

دفتر خاطرات و دفتر شعر دارم...

میخوام توی اون چیزهای واقعا خاصی بنویسم اما نمی دونم دقیقا چی؟

ایده ای ندارید؟

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

دهمی:

من یه infpام:

i ینی درونگرا بودن. حالا واسه درونگرایی که تماس تلفنی کابوس شه بیا بگو الان تنها راه ارتباطیت با مردم تماسِ!!!!

 

خدایا شکرت :))))))))

۱۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley

خاطره بازی...

غمم میگیره که 

#گریه_قلم ها 

و 

چشم نواز ها

و 

چالش هام رفتن صفحه های خیلی عقب...:)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

دوسش دارم

اولین باری که آشپزی کردم ۱۲ ساله بودم.  جدا دوسش دارم. تراپی محضه. 

خیلی غذاها هست که دستور پختش رو بلدم اما چون موادش نیست و نمیشه پول رو 

محض سرگرمی خرج کرد نپختمشون...:) 

شاید اگه بعد از لیسانس بتونم برم سرکار بیشتر خودمو سرگرم آشپزی کنم. 

فعلا کیک برنجی رو گذاشتم تو لیست ببینم میتونم خوب درستش کنم یا نه. 

شیرینی نخودچی رو هم بدجوری دوست دارم درست کنم. خوشبختانه یه فامیل قناد داریم. 

ازش بخوام بهم یاد میده. 

به احتمال خیلی زیاد تابستون امسال خیاطی رو هم امتحان کنم.  

قبلا از نقاشی بدم میومد اما الان شده جزو سرگرمی هام، خیاطی هم همینطوره. دوسش نداشتم

اما حالا میخوام امتحانش کنم... 

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Anne shirley

خداکنه...

داستانی که تازه داشت روی روال می افتاد با دانشگاه رفتنم روی زمین مونده...

خیلی برنامه ها براش داشتم و خیلی بابتش ناراحتم...

چون اولین باره که رسمی و یه جای مطمئن دارم یکی از سناریوهام رو منتشر میکنم. 

البته یه خواننده بیشتر نداره :) 

تا وقتی pdf بود چند نفری میخوندن اما حالا فقط یه نفره که مدام پیگیره. تازه همون یه نفرم با قطع شدن نت دیگه ندارم

تا وقتی نت ملی لغو نشه هم نمی تونم ادامه شو آپلود کنم...

فقط خداکنه ذوقش رو از دست ندم:)

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Anne shirley

چه شد در من؟ نمیدانم!

با ذهنی که تا خرخره پر شده از دغدغه و سردردی که طبلکارانه از صبح یقه مان را گرفته وبلاگ را نگاه کردم. بین پیام های اخیرم گشتم و معلوم شد که خیلی وقت است نه قلمم گریه کرده و نه چیزی چشمم را نوازش داده. 

دلم گرفت. از کی انقدر سرم شلوغ شد که دیگر بین تک مصراع هایم به دنبال موضوع انشا نگشتم؟ 

اثرات دانشگاه است یا.....؟

هرچه که هست خوشایند نیست. دوستش ندارم.

دلم از آن دست نوشتن هایی میخواهد که کاغذ را زیر سونامی کلمات، تند تند و بدخط، غرق و در نهایت کل برگه خط خطی شده را فوروارد کنم توی بیان و پشت بندش کامنت پشت کامنت بیاید....

کاش حداقل هنوز بچه مدرسه ایی بودم. لااقل توی مدرسه زنگ انشا داشتیم و برای پنج دقیقه هم که شده کل کلاس مجبور بود به چهار خط نوشته ننوشته مان گوش دهد....

 

#گریه_قلم

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Anne shirley

دوستام !

آرمی میخوام...

بیان آرمی داره؟ 

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

چه جالب

چه جالب نت قطعه اما اینجا وصل میشه

 

یکم به دور و بری ها اطلاع بدیم شاید بیان شلوغ بشه...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley

چند بار دیگه؟

چند بار دیگه باید بابتش گریه کنم تا اون سفری که میخوام جور بشه؟ 

چند دفعه دیگه...؟ 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

ساکته

کمتر از ده روز به امتحانات پایان ترم مونده. جدا به همین راحتی ترم اول تموم شد. دیگه داریم از ترمک بودن درمیاییم...

خوابگاه تقریبا خالیه :) اتاق هشت نفره الان فقط در اختیاره دو نفره! البته بچه ها از هفته بعد کم کم پیداشون میشه....

از آخر هفته دیگه دوباره اتاق قراره شلوغ بشه. دلم براشون تنگ شده. از ترم بالایی ها شنیدم که دانشگاه بی حاشیه ست و قرار نیست شلوغی های اخیر تاثیری روی روند کار اینجا بزاره... ظاهرا دانشجوهای بی سر و صدایی داریم. جای شکره...

کاری ندارم اصل این شلوغی ها درسته یا نه اما میدونم که دانشگاه جاش نیست. اومدم که درس بخونم، رشد کنم که بعدش بتونم درست و حسابی مستقل بشم. هیچم تمایلی ندارم همین ترم اول با با چیزای دیگه قاطی بشم.

اتاق این دو هفته انقدر ساکت بوده که فکر کنم وقتی دخترا برگردن یکم طول بکشه دوباره به شلوغی شون عادت کنم. اما بازم دلم اون شلوغی رو میخواد. من چند سال تمام، همه ارتباطم با هم سن و سالای خودم محدود به چند ساعت مدرسه بوده. الان این تایم زیاد کنار هم سن های خودت باشی واقعا برام جالبه. همه براون عجیب بود که چرا این بیست روز فرجه رو خونه نمیرم....

راسته واقعا از خونه فراری ام. نه اینکه با خانواده مشکلی داشته باشم یا نخوام کنارشون باشم نه!

فقط اینکه من خیلی زیاد تو خونه بودم. حالا وقتشه یکمم دور بودن از خونه رو تجربه کنم.

انگار از این مدلی زندگی کردن خوشم میاد. دور هم بودن و سر یه سفره غذا خوردن واقعا با صفاست اما یه وقتایی واقعا دلم میخواد خارج از برنامه باشم. یهویی نصف شب پاشم غذا درست کنم یا ناهار رو ساعت 11 بخورم. یهویی بزنه به سرم برم بیرون یه هوایی عوض کنم. چیزایی که تو خونه در دسترسم نیست و نمیخوامم توضیح بدم چرا....

بهرحال تلاشم اینه که بعد از تموم کردن دانشگاه و چند سالی کار کردن مستقل بشم. نزدیک خانواده اما توی یه خونه جدا. یه دفعه ای نمیخوام کاملا از خونه جدا بشم این حماقته. و ازدواج....

ترجیح میدم یه چند سالی رو اونطوری زندگی کنم بعد به ازدواج فکر کنم. الان هنوز کوچیکم و البته میفهمم که معیارهام داره تغییر میکنه. درست تر و دقیقتر دارن میشن....

اووووو خیلی طولانی شد. از متن طولانی خوشم نمیاد چون میترسم حوصله سر بر باشه و کسی نخونه پس...

مراقب خودتون باشین و از زمستون لذت ببرین...

(حال ویرایش ندارم غلط هاش رو ببخشین لطفا!)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

سه تیکه بیسکوییت...

بعد اون دعوای شدید با اون کسی که حسابی دوستش دارم بالای آخرین پله های خوابگاه نشسته بودم و تا جایی که چشم هام توان داشتن گریه کردم. هم تاریک بود هم خلوت؛ واسه زانوی غم بغل گرفتن زیادی دنج و خوب بود.

یکم که گذشت یکی از دخترای گروه تئاتر که برحسب تصادف اتاقش توی طبقه ماست اومد بالا و اونجا نشست. انگار اونم مثل من یه خلوت دنج نیاز داشت. 

با گوشیش سرگرم بود، منم اینور با یه فیلم سعی داشتم حواس خودمو پرت کنم. یکمی که گذشت دیدم بسته ساقه زلایی کاکائویی رو باز کرد و بی سر و صدا سه تا دونه ازش گذاشت توی درش و هل داد سمت من...

ازش تشکر کردم اونم فقط دست تکون داد ولی راستش خیلی دلم میخواست پاشم بغلش کنم و بگم که کار کوچیکش چقدر حالمو بهتر کرد...

محبت های کوچیک واقعا معجزه های بزرگی میکنن....:)))) 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

باز خونه ام

آن شرلی باز به مزرعه کاتبرت برگشته...

 

خیلی دلم برای متن های دست و پا شکسته ای که کلی هم وقت روشون میذاشتم تنگ شده...

گوش شیطون کر لپتاپ که بگیرم بیشتر مینویسم..:)))

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley

فصل جدید زندگی

چیزی حدود بیست روز از رفتن به دانشگاه میگذره و از اون زمان این دومین باریه که اومدم خونه. اول تو فکر بودم غر بزنم یکم خودمو خالی کنم، اما بعدش دیدم ارزششو نداره پس ترجیح میدم چیزایی رو بگم که گفتن شون قشنگه...

  1. عضو گروه تئاتر شدم...(البته با یکمی عذاب)
  2. دوستای جدید هم فرکانس با خودم پیدا کردم که فکر میکردم دیگه نمیشه.
  3. بالاخره جمعی پیدا شد که حرف هام براشون جالب باشه و بهم نگن اسکل
  4. لقب کدبانو از دخترا گرفتن و فکر میکنن خیلی خوب میتونم کاری رو مدیریت کنم (چیزی که خودم برگام ریخت)

خوابگاه داخل محوطه دانشگاهه تا دانشکده نهایتا ده دقیقه راه داشته باشم. تنها بدیش طبقه چهارم بودنشه اونم بدون آسانسور که البته فکر میکنم منطقیه. حدس میزنم به خاطر خطراتش آسانسور نزاشتن نه کمبود بودجه. همین بیست روز اول فهمیدم این رشته چقدر قراره مورد عنایتمون قرار بده اما خب هنوز اولشه داغم و دوستش دارم. چیزی خیلی خوشم اومد این بود که گروه اقتصاد دانشگاه ما تو کشور رتبه هشتم رو دارن. خدایی حال کردم چون استان محرومی داریم و تو رقابت با شهرهایی مثل اصفهان و تهران چنین رتبه ای گرفتن. خدایی دمشون گرم آفرین...

همین دیگه دلم برای بیان تنگ شده بود دلم خواست یه سری بهش بزنم...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

در آغوشش به دنبال ذره ای گرما بود اما...

در آغوششش به دنبال ذره ای گرما بود اما، فقط سهمش بوی باران شد...

بارانی که قطره قطره قطره، زمردی جنگل آن دو چشم را جلا میداد.

در چشم هایش دنبال کمی عشق بود اما، مرغ مِهر، کبوتر عشق، سال های زیادی است که کوچ کرده از این آشیانه...

او دور بود، شاید خیلی دور، مثلا، آن طرف خیابان!

فقط خودش می دانست از اینجا تا آن طرف خیابان، تا آغوش آن غریبه ای که خیلی آشناست چه راه درازی ست...

اگر زمانی که آن آغوش گرما داشت و آن جنگل زمردی لانه مرغ مهر، این راه هم انقدر دور نبود و غریبه روبرو آغوش به سویش می گشود...:)

 

#گریه_قلم

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

بالاخره

من اینجا خیلی غر زدم برای کنکور. 

نتیجه اونهمه غر زدن ها و اذیت شدن ها و غر شنیدن ها، شد رشته اقتصاد دانشگاه آیت اله بروجردی...
شنبه میرم برای ثبتنام و از سوم آبان هم باید برم سر کلاس....

جدی جدی با یکسال تاخیر دانشجو شدم ها...:)

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley