گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

۳۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «#گریه_قلم» ثبت شده است

نفس باد صبا

نفس باد صبا چند صباحی ست که آغشته به غم است. بوی بغض میدهد، بوی اشک می دهد. رنگ آه دارد. انگار به نفس زدن افتاده. نفس هایش بریده بریده شده. انگار سینه اش به تنگ آمده. انگار کسی استخوان هایش را زیر پا له میکند.

حق دارد! هرچه پیشتر میدید عشق بود و زیبایی، پیغام آور و نامه رسان عاشقان بود. قبلا خبر میرد از دختر دهقان که کوزه به دوش به لب چشمه رفته برای پسرک چوپان؛ خبر باران میبرد برای کشاورز چشم انتظار؛ خبر نوروز میبرد برای مردم ایران. ولی حالا خبر پرپر شدن یک گل میبرد برای باغبانش. خبر میبرد برای مردمان از نامردمان روزگار. از عهدشکنان. از آنهایی که ادعای دادخواهی داشتند و حالا بیداد میکنند. 

باد صبا خسته شده از مظلوم کشی از برادر کشی از خواهر کشی. از قانون جنگل گریه میکند!! از اینکه قوی می ماند و ضعیف میمیرد. غصه میخورد به حال آنانی که ضعیف نیستند و ضعیف نگه شان داشته اند.

نفس باد صبا از سرزمین عجایب میگذرد؛ از اینجا. جایی که در آن دزدها نگه دارنده سرمایه مردم اند. جایی که در آن جاهلان به عزت و عاقلان به خفت نشسته اند. جایی که یا آنطور که میخواهند باید باشی یا اصلا نباشی...

باد صبا! اینجا سرزمین عجایب است! جایی که در آن اگر صدقه را در سطل آشغال بیندازی زودتر به دست نیازمندش میرسد...:)

باد صبا از سرزمین عجایب بگذر و با نفس گرمت این دردها را روایت کن و بگو که باز هم مثل گذشته شاداب میشویم. بگو که باز خبر خوش می آوری. بگو که :

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایش نگران خواهد شد...

#گریه_قلم

1401/11/24

زنگ انشا...:))

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

در سرم دختر پیری عصبی میرقصد

در سرم دختر پیری عصبی میرقصد. اشتباه نکنید! پیر است اما سنش زیاد نیست. مویش را آسیاب نامردی جهان سفید کرده. گرد آرد استخوان دلش روی سرش نشسته وگرنه بیست ساله را چه به موی سفید؟! سنگ زیرین این آسیاب هم خودش بوده به همین جهت سالهاست که شهر بر روی سر من عربی میرقصد. این دختر خیلی وقت است دلش برای خانه تنگ شده. برای همانجا که نامش ازل است. چیز زیادی یادش نیست اما وقتی در دنیای تصوراتش به آن خانه کذایی فکر میکند باران خوشبویی جهانش را احاطه میکند. اما ناغافل میبینی این جهان با همه دغدغه هایش دارد زیر دست و پا لهش میکند؛ این جهان، این درد، این غم، این غصه، این زندگی دارد روی یک جمجمه یک وجبی میرقصد...!

 

 

#گریه_قلم

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Anne shirley

دنیا

کمی آهسته تر دنیا! سگ دنبالت گذاشته؟ یا جایی قرار عاشقانه داری که انقدر سریع میدوی؟!

 هیچ حواست هست دست و پای تلاش های چند نفر را لگد کردی؟ حسابش دستت هست بال چندتا پروانه آرزو بین زنجیرهای دوچرخه ات گیر کرده؟ 

قصد و غرضت چیست؟ کمر همت بسته ای به غبار آلود کردن خنده هامان؟ چرا دنیا؟ چرا؟ پدرکشتگی داری؟

بیا کنارم بنشین دنیا...بگو کداممان دلت را رنجاندیم که اینطور افتاده ای روی دور تلافی؟ مدت هاست مجال نفس کشیدن به هیچ کس نداده ای. لحظه ای مهلت بده، نفسم را برده ای، به شلاق تو دربندم...

حداقل کاش یقین داشتم که در پایان این همه تندخویی هایت چند صباحی لبخند هم سهم مان میکنی...:)

 

#گریه_قلم

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
Anne shirley

چه شد در من؟ نمیدانم!

با ذهنی که تا خرخره پر شده از دغدغه و سردردی که طبلکارانه از صبح یقه مان را گرفته وبلاگ را نگاه کردم. بین پیام های اخیرم گشتم و معلوم شد که خیلی وقت است نه قلمم گریه کرده و نه چیزی چشمم را نوازش داده. 

دلم گرفت. از کی انقدر سرم شلوغ شد که دیگر بین تک مصراع هایم به دنبال موضوع انشا نگشتم؟ 

اثرات دانشگاه است یا.....؟

هرچه که هست خوشایند نیست. دوستش ندارم.

دلم از آن دست نوشتن هایی میخواهد که کاغذ را زیر سونامی کلمات، تند تند و بدخط، غرق و در نهایت کل برگه خط خطی شده را فوروارد کنم توی بیان و پشت بندش کامنت پشت کامنت بیاید....

کاش حداقل هنوز بچه مدرسه ایی بودم. لااقل توی مدرسه زنگ انشا داشتیم و برای پنج دقیقه هم که شده کل کلاس مجبور بود به چهار خط نوشته ننوشته مان گوش دهد....

 

#گریه_قلم

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Anne shirley

در آغوشش به دنبال ذره ای گرما بود اما...

در آغوششش به دنبال ذره ای گرما بود اما، فقط سهمش بوی باران شد...

بارانی که قطره قطره قطره، زمردی جنگل آن دو چشم را جلا میداد.

در چشم هایش دنبال کمی عشق بود اما، مرغ مِهر، کبوتر عشق، سال های زیادی است که کوچ کرده از این آشیانه...

او دور بود، شاید خیلی دور، مثلا، آن طرف خیابان!

فقط خودش می دانست از اینجا تا آن طرف خیابان، تا آغوش آن غریبه ای که خیلی آشناست چه راه درازی ست...

اگر زمانی که آن آغوش گرما داشت و آن جنگل زمردی لانه مرغ مهر، این راه هم انقدر دور نبود و غریبه روبرو آغوش به سویش می گشود...:)

 

#گریه_قلم

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

بالرین از دست رفته ام

مردم دیوانه اش می خواندند. خب حق هم داشتند! آخر چه کسیشب از نیمه گذشته 

در سیاهی ژرف و رعب انگیر قبرستان، می رقصد؟

آنهم باله با نوای فلوت جادویی! اما...

آنها کورتر از آن بودند که ببینند او تنها نیست...:)

اینان که بر فراز املاک افلاک عشق، بال دل نگشوده اند و

 جنونانه مستی لعل لب یار نچشیده اند،

بصیرت دیدار روحِ سپیدپوشِ دست و پا حنایی اش را ندارند و

از لذت تماشای رقص سمایی دختر ساکن جهان باقی

در کنار پسرک اسیر جهان فانی باز ماندند...

 

#گریه_قلم

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley

آدم ها

هر آن طور که میخواهند کم محل ات میکنند، دل نگرانی هایت برایشان را حتی به کف کفش هایشان هم نمی گیرند، ساعت ها و روزها پیغام پشت پیغام میفرستی و آن ها در بی توجه ترین حالت ممکن در جهان بی خبری از خودشان رهایت میکنند، دقیقا اینکارها را از زمانی آغاز میکنند که مطمئن میشوند تو همیشه هستی. مطمئن اند که دل و ذهن گیر کرده و حتی اگر خودت هم بخواهی نمیتوانی گورت را از این معرکه گم کنی...

اما فقط کافی است در احوال پرسی و تعارفات معمول یک کلمه جا بیندازی، 2 دقیقه دیرتر جواب شان را بدهی. از کلمات ساده تری استفاده کنی؛ میدانی چه میشود؟ 

« چرا انقدر سرد شدی؟ تو اون آدم همیشه نیستی! برا چی با من اینطوری رفتار میکنی؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟» 


#گریه_قلم

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

تمبر آبی

در حرج و مرج این دنیای شلوغ، ما بین هر چیزی که به قول مردم این زمانه "مد" و "ترند" میشود، نمیشود یک نفر یپدا شود تا دوباره نامه نوشتن را روی کار بیاورد؟ حسی در اعماق قلبم این روزها میخواهد بخشی از وقت هفته هایم را به رفتن به دفتر پست اختصاص بدهم، نه فقط برای تحویل گرفتن بسته سفارشی یا پیگیری ارسال گواهینامه و کارت ملی...
دلم میخواهد برای تحویل دادن یک نامه با تمبر آبی وارد اداره پست بشوم و یا منتظر باشم تا مسئول صندوق نامه های تازه رسیده ای را که به نام من است تحویل دهد. دلم یک صندوق پست نیمکره ای نارنجی رنگ جلوی درب خانه مان میخواهد. از همان هایی که وقتی صدای زنگ پستچی دوچرخه سوار شنیده میشود، بدو بدو از خانه بیرون میپری و درب آهنی کوچکش را باز میکنی و بعد هم با یک بغل از نامه های مختلف و روزنامه چاپ صبح و مجلات نشریات خاص به خانه باز میگردی...
بیایید وسط ترند شدن این همه چیزهای عجیب و غریب، نامه نوشتن را ترند کنیم...:)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley

اتفاقی

با اینکه همیشه و همیشه اشک هایش را از خانواده پنهان کرده بود و به زور آن ها را پشت سد پلک ها نگه داشته بود تا خودش را به اتاق برساند، درب را پشت سرش ببند و به بهانه لباس عوض کردن قفلش کند، در فاصله کم بین دیوار و کمد و بخاری که انگار دقیقا به اندازه خودش ساخته شده بود بچپد، زانو به بغل بگیرد و بالاخره سیل جاری شده از اشک هایش را روانه جوش های نوجوانی صورتش کند، باز هم با همه وجودش دوست داشت یک نفر در همان لحظه اتفاقی درب اتاق را باز کند و داخل بیاید(حتی با اینکه میدانست درب را قفل کرده)؛ با دیدن دانه دانه اشک های روی گونه اش او را بغل بگیرد و نوازش کند تا این سیل بند بیاید. اما هیچوقت اینطور نشد.

همیشه وقتی که حال و حوصله درس خواندن را نداشت و به فیلم هایش پناه میبرد ناغافل پدر یا مادر داخل میشدند و مچش را میگرفتند، حسابی غر میشنید و تهدید میشد، اما یکبار هم نشد وقتی که دلش گرفته و گریه میکند کسی حتی از نزدیکی اتاقش هم رد شود. یکبار هم که صدای حق هقهق هایش از دستش در رفت و بلند بلند گریه کرد مادرش با کوبیدن مشت به درب اتاق خواست تا ساکت شود، چون ممکن است کسی صدای گریه های دختر نوجوان این خانه را بشنود و خب این خیلی زشت است! میدانید؟ خیلی زشت است...

گه گاهی به چشم هایش لعنت میفرستاد که چرا بلافاصله بعد از خشک شدن اشک ها به حالت عادی بر میگردند. کاش حداقل برای 5 دقیقه بیشتر قرمز، متورم و خیس می ماندند تا لااقل بعد از گریه کسی سراغ حال دلش را بگیرد اما انگار حتی چشم های خودش هم میل به باریدن در تنهایی و سوزاندن قبلش داشتند.....حیف که هیچوقت نشد. این قانون ناعادلانه مزخرف از 9 ساله اش در زندگی تصویب شد و از قرار معلوم تا آخر عمرش انگار همراهش خواهد بود......:) 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

ماهِ زمین، زمینِ ماه

عرفان طهماسبی خواند: " به من جای ستاره، ماه دادی"

ستاره، نور دارد، گرما دارد و در مرکز یک منظومه قرارر میگیرد و سیاهر هایی به گِردَش میگردند.

ماه، سیاه است. نوری از خود ندارد. هرچه هست خاک است و سنگ. یکی از همان سیاره هایی است که به دور یک ستاره طواف میکنند

ولی چرا همیشه از ستاره های با ارزش تر بوده؟!!

ساده است! ماه به زمین نزدیک است، ماه در کنار ماست. ستاره ها کیلومترها دورترند. همه شان از ماه بزرگتر و درخشان تر هستند اما کوچک دیده میشوند؛ چون دورند، چون برای زمین نیستند. ماه است که اینجاست!

ماه است که بی توقف دور زمین میچرخد. ماه است که ماه زمین است. مهم نیست اگر آسمان شب را روشنِ روشن، به روشنی روز، نکند. مهم نیست که او مثل خورشید از جنس نور نیست و سنگ است.

خب زمین هم سنگی ست. آن ها مثل همدیگرند. او ماهِ زمین است و این زمینِ ماه، بهم تعلق دارند...!

(بالاخره بعد مدت ها تونستم بنویسم...:»)

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley