نفس باد صبا چند صباحی ست که آغشته به غم است. بوی بغض میدهد، بوی اشک می دهد. رنگ آه دارد. انگار به نفس زدن افتاده. نفس هایش بریده بریده شده. انگار سینه اش به تنگ آمده. انگار کسی استخوان هایش را زیر پا له میکند.
حق دارد! هرچه پیشتر میدید عشق بود و زیبایی، پیغام آور و نامه رسان عاشقان بود. قبلا خبر میرد از دختر دهقان که کوزه به دوش به لب چشمه رفته برای پسرک چوپان؛ خبر باران میبرد برای کشاورز چشم انتظار؛ خبر نوروز میبرد برای مردم ایران. ولی حالا خبر پرپر شدن یک گل میبرد برای باغبانش. خبر میبرد برای مردمان از نامردمان روزگار. از عهدشکنان. از آنهایی که ادعای دادخواهی داشتند و حالا بیداد میکنند.
باد صبا خسته شده از مظلوم کشی از برادر کشی از خواهر کشی. از قانون جنگل گریه میکند!! از اینکه قوی می ماند و ضعیف میمیرد. غصه میخورد به حال آنانی که ضعیف نیستند و ضعیف نگه شان داشته اند.
نفس باد صبا از سرزمین عجایب میگذرد؛ از اینجا. جایی که در آن دزدها نگه دارنده سرمایه مردم اند. جایی که در آن جاهلان به عزت و عاقلان به خفت نشسته اند. جایی که یا آنطور که میخواهند باید باشی یا اصلا نباشی...
باد صبا! اینجا سرزمین عجایب است! جایی که در آن اگر صدقه را در سطل آشغال بیندازی زودتر به دست نیازمندش میرسد...:)
باد صبا از سرزمین عجایب بگذر و با نفس گرمت این دردها را روایت کن و بگو که باز هم مثل گذشته شاداب میشویم. بگو که باز خبر خوش می آوری. بگو که :
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایش نگران خواهد شد...
#گریه_قلم
1401/11/24
زنگ انشا...:))