مردم دیوانه اش می خواندند. خب حق هم داشتند! آخر چه کسیشب از نیمه گذشته 

در سیاهی ژرف و رعب انگیر قبرستان، می رقصد؟

آنهم باله با نوای فلوت جادویی! اما...

آنها کورتر از آن بودند که ببینند او تنها نیست...:)

اینان که بر فراز املاک افلاک عشق، بال دل نگشوده اند و

 جنونانه مستی لعل لب یار نچشیده اند،

بصیرت دیدار روحِ سپیدپوشِ دست و پا حنایی اش را ندارند و

از لذت تماشای رقص سمایی دختر ساکن جهان باقی

در کنار پسرک اسیر جهان فانی باز ماندند...

 

#گریه_قلم