گریه قلم :)

پشت هر قلم محزون، نویسنده ای از فرط جنون میرقصد

گریه قلم :)

پشت هر قلم محزون، نویسنده ای از فرط جنون میرقصد

گریه قلم :)

نخست
دیر زمانی در اون نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیز به هیات او درآمده بود
انگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریزی نیست....

آخرین مطالب
  • ۰۳/۱۲/۲۸
    PTSD
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

۷ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

از نظر بی ذوق شدن همین بگم که قبلا وقت مسافرت ها از حداقل یک روز جلوتر ساک و چمدونم جمع شده بود، الان یک ساعت مونده یه حرکت تازه به زور پا میشم میرم سراغش..:)

  • زهرا :)

چشم نواز شماره هجده:

دیگه کم کم داریم بهش نزدیک میشم، خواستم بگم سبزه گره زدن سیزده بدر خیلی قشنگه...:)

  • زهرا :)

قشنگیه عشق به اینه که تو از توی رودخونه زندگی یه سنگ چشمت رو بگیره، همون سنگ از بین تمام سنگ های کف رودخونه جدا کنی، گل و لای چسبیده بهش رو بشوری و با دقت و احتیاط بزاریش تو کیفت و بیاریش خونه، مال خودت بشه و بزاریش یه جایی جلوی چشمت که همیشه ببینیش. هر کسی ام که اومد خونه ات و دیدش و گفت دیوونه چرا به جای این یه تیکه سنگ یه چیز با ارزش تر نمیزاری توی دکورت بگی اخه تو که نمیفهمی همین یه تیکه سنگ برای من از هرچیزی خاص تر و با ارزشه...:)

خلاصه که اینطور دوست داشتن هاست که یک مکان، یک وسیله یا یک شخص رو منحصر به فرد میکنه وگرنه که همه آدما الماس رو دوست دارن چه اون الماس برای تو باشه چه نباشه...:)

 

(غلط املایی اگر داشت به بزرگی خودتون نادیده بگیرید. از زور خواب آلودگی توان ندارم چکش کنم)

  • زهرا :)

- خب سال نو مبارک. خوبی خانم

+ ممنون تشکر خیلی خوش اومدین

_کلاس چندمی؟

+درسم تموم شده دیگه

_اها بسلامتی پس دانشگاه چی؟

+دارم میخونم برای امتحان دانشگاه
_آفرین آفرین. رشته ات چیه؟

+ریاضی...

_آها پس باید حسابداری قبول بشی
+انشالله!!!(فقط واسه اینکه بحث تموم بشه)

این تمام مکالمات من با مهمونا تو ایامه عیده...:))))

  • زهرا :)

ملتمسانه یه خواهشی بکنم؟!!

وقتی درجریانید یه نفر روزه ست عطر تند نزنید بشینید بغل دستش.

بنده خدا یه دور میره اون دنیا و برمیگرده...:(

  • زهرا :)

یه دو سه روزی نبودم. ناراحتم که دستم راحت به نوشتن نمیره. پریروز همین حوالی یهویی ساک جمع کردیم رفتیم اصفهان دیروز غروب برگشتیم خونه. تو مسیر تا یه جایی هوا انقدر گرم بود و آفتاب زده بود که فکر میکردی تابستونه. یکمی بعدش حال و هوای بهاری با شکوفه های روی درخت ها دو قدم اونورتر بارون پاییزی گلمونو گرفت بعدشم شد برف. در عرض 3 ساعت 3 ساعت و نیم چهارتا فصل رو با هم دیدیم. انگار آخرین خداحافظی با زمستون بود. مهمونی که اصفهان رفتیم خیلی جالب شد. یه نفر اونجا بود که اصلا دوست نداشتم ببینمش و خیلی غیرمنتظره یه نفر دیگه بود که از دیدنش بال درآوردم. اگه اون نبود شبم خیل افتضاح و بد میگذشت. خوشم میاد خدا هوامو داره. دمت گرم...:)

سعی می کنم پراکنده هم که شده بنویسم. حیفه دلم نمیخواد از اینجا دل بکنم...

  • زهرا :)

راستش از دیشب خیلی دارم فکر میکنم که درباره سال نو چی بنویسم و نهایتا هیچی بهتر از این چهار جمله پیدا نکردم:

 

«ای دگرگون کننده ی قلب ها و چشم ها

ای گرداننده و تنظیم کننده ی روزها و شبها

ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعت

حال ما را به بهترین حال دگرگون فرما»

  • زهرا :)