با ذهنی که تا خرخره پر شده از دغدغه و سردردی که طبلکارانه از صبح یقه مان را گرفته وبلاگ را نگاه کردم. بین پیام های اخیرم گشتم و معلوم شد که خیلی وقت است نه قلمم گریه کرده و نه چیزی چشمم را نوازش داده. 

دلم گرفت. از کی انقدر سرم شلوغ شد که دیگر بین تک مصراع هایم به دنبال موضوع انشا نگشتم؟ 

اثرات دانشگاه است یا.....؟

هرچه که هست خوشایند نیست. دوستش ندارم.

دلم از آن دست نوشتن هایی میخواهد که کاغذ را زیر سونامی کلمات، تند تند و بدخط، غرق و در نهایت کل برگه خط خطی شده را فوروارد کنم توی بیان و پشت بندش کامنت پشت کامنت بیاید....

کاش حداقل هنوز بچه مدرسه ایی بودم. لااقل توی مدرسه زنگ انشا داشتیم و برای پنج دقیقه هم که شده کل کلاس مجبور بود به چهار خط نوشته ننوشته مان گوش دهد....

 

#گریه_قلم