گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چالش» ثبت شده است

در سرم دختر پیری عصبی میرقصد

در سرم دختر پیری عصبی میرقصد. اشتباه نکنید! پیر است اما سنش زیاد نیست. مویش را آسیاب نامردی جهان سفید کرده. گرد آرد استخوان دلش روی سرش نشسته وگرنه بیست ساله را چه به موی سفید؟! سنگ زیرین این آسیاب هم خودش بوده به همین جهت سالهاست که شهر بر روی سر من عربی میرقصد. این دختر خیلی وقت است دلش برای خانه تنگ شده. برای همانجا که نامش ازل است. چیز زیادی یادش نیست اما وقتی در دنیای تصوراتش به آن خانه کذایی فکر میکند باران خوشبویی جهانش را احاطه میکند. اما ناغافل میبینی این جهان با همه دغدغه هایش دارد زیر دست و پا لهش میکند؛ این جهان، این درد، این غم، این غصه، این زندگی دارد روی یک جمجمه یک وجبی میرقصد...!

 

 

#گریه_قلم

 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
Anne shirley

قلب استکان

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد. درست در ساعات انتهایی نوازش سیاره ما با دست های خورشید. آسمان نقره فام شده از ابرهای بارانی نیم ساعت پیش حالا رفته رفته به آبی روشنش باز می گشت و داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد.

در ایوان خانه نشسته بودیم؛ من بودم، او هم بود، تنها صدای حاظر در صحنه سقوط مرگبار آخرین قطرات لشکر باران بود از ناودان فلزی نیم زنگ زده ای که خود را به آغوش خاک خیس گلدان شب بوی سفید می انداختند. رایحه خاک باران خورده، معرف حضور هر دلباخته ای در این جهان، با ترکیب بوی زعفران چای داخل سینی در کنار قندان بلور دست به دست داده بود تا شرایط دیوانگی را بیشتر مهیا کند. دیدمش که دست جلو برد و انگشتان سرخ شده از سرمای باران پاییزی را دور استکان حلقه کرد. به تن گُر گرفته استکان بیچاره چقدر سریع عرق شرم نشست و از گرمای جوشنده درونش دیگر دست های او سرد و سرخ نبود، گرم گرم شده بودند. با چشم های خود دیدم با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است، نفس من و استکان را با هم گرفت؛ دلبرانه چای مینوشید و قبل استکان می ایستاد...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

فصل پنجم...

عاقبت شد آنچه نباید میشد. هرچه تلاش کردم مانع شوم تا نشود، نشد. جسمش را نگه داشتم اما روحش رفت. من از پس هر بنی بشری برآمدم به جز خودم. خود من چند روزی ست که در خاطره ها گم شده است. چند روزی ست که به خانه قدیمی برگشته. حیاط و ایوان انگار طلسمش کرده اند. میخ کوب میشود و خیره. هنوز هم نفهمیده ام به چه چیز نگاه میکند. اما هر چیز که هست خون را در رگ های من به جوش آورده. چند ثانیه که خیره میشود لبخند میزند. به گمانم مات و مبهوت یک لحظه تبسم شده است. خنده های کودکانه خود 5 سالمه مان را میبیند. آویزان شده از درخت شاه توت وسط باغچه خانه پدربزرگ. قد و قامتش به زور به شاخه های بلند میرسد اما چه اصراری دارد بر چیدن بزرگترین توت روی بلندترین شاخه. خوب به خاطر دارد که آن زمان جهان فقط یه فصل داشت و بس، همیشه بهار بود. هوا، سرشار از نفس های عمیق، چمن، سبز و پر طراوت. ولی حالا مدت زیادی است که از بهار تا به زمستان هوا دلگیر است. به گمانم برای همین این من 20 ساله دویده و دویده تا به این دخترک 5 ساله برسد. میخواهد درون چشم هایش دوباره شادابی فصل بهار را ببیند. اما چه عجیب! چشم های این دخترک مثل بهار با طراوت است، مثل تابستان گرم، رنگ قهوه ای آن یاد آور پاییز، و شفافی و زلالی اش قندیل های زمستان را می مانَد. چقدر دوست دارم به این دخترک بگویم چشم تو فصل نشاط آور پنجم شده است.....

(یه چالش دیگه. امیدوارم دوست داشته باشین!)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

سیگار

اگر این پنجره در سینه دیوار نبود، و نمیتوانستم جریان زندگی را با حرکت مردم ببینم و گوشه ای از جریان هرکدام را چهل تیکه وار کنار هم قطار کنم و کوک شان بزنم بهم تا شاید چند خطی متن بنویسم، و کنارم قلم و کاغذ و خودکار نبود، تا سوزن و نخ این کوک ها باشند، ثبت بشوند و خوانده بشوند، چه بلاهای عجیبی به سرم می آمد...

فکرش را بکن، فقط میدیدم و می شنیدمشان و بی تفاوت از کنارشان رد میشدم. آنوقت در این هیاهویی که چشم ها کور است و گوش ها کر و کسی نیست تا کاسه لبریز شده صبرم را ببیند من باید چه میکردم؟ فکر کن سوزن برای دوختن بود اما نخ نبود، یا مثلا قلم برای نوشتن بود اما کاغذ نبود، فرض کن داخل زندانی و سیگار نبود....

 

(یه نمونه دیگه از چالشی که قبلا نوشتم. استفاده از مصرع های دو بیت شعر توی یه نوشته...)

(نظر خواننده برام خیلی مهمه. با نگاه ریزبینتون به پیشرفتم کمک کنین!)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

چالش نسبتا سخت

سرم که زمانی جایگاه عقل بود حالا به شعله کشیده شده از ریسمانی که به قلبم وصل است، از شعله من دور شو پروانه مجنون. بیهوده گرد من می گردی، به دنبال چه هستی؟ از من هیچ چیز جز تباهی و نابودی نصیبت نخواهد شد. در تمام دوران تو مگر جز سوختن بال و پر از عشق چه دیدی؟ گفتی که همراه من میسوزی! گفتی که دلت خیلی پیش تر از بال و پرت برای من سوخته اما دلسوزیت ای کاش که اینگونه نمیشد! در کنار من سوختی و خاکستر شدی و اشک های من مثل گلاب بر تنم جای شدند، پروانه من له کرد غمت شاخه گلی را که نچیدی... 

 

(نظرتون درباره این متن برای من خیلی مهمه چون یه چالش بود برام که دوتا بیتی که با رنگ متفاوت مشخص شدن رو توی یه متن به کار ببرم. دوست دارم بدونم جالب شده یا نه...)

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley