فرمانده خونخوار دشمن برای آخرین بار تلاش کرد از گوهر با ارزشش استفاده کند.
- این آخرین فرصته مرد...عقب نشینی کن و راه رو برای ما باز کن تا خواهرت رو بهت برگردونم....
کاش میتوانست چنین کند اما حیف! حیف که موظف بود در حفاظت از کشور و مردمش...!!! خواهرش با آنکه او را نمیدید اما حضورش را فهمید. او خوب میدانست که اینجا میدان نبرد است، سرباز و غیر سرباز ندارد، زن و مرد ندارد، اینجا همه باید بجنگند برای وطن و مردمشان. پس فریاد زد:
- برادر! اینجایی؟ صدای من رو میشنوی؟ میدونم که اینجایی، میدونم که من رو تماشا میکنی پس گوش کن. از کودکی دوست داشتم بتونم مثل تو شمشیر بزنم و از خانواده و کشورم محافظت کنم اما چون چشم ندارم نتونستم. همیشه فکر میکردم مبارز فقط کسیه که شمشیر و کمان بدست داره، اما جنگیدن با خودمون، بوسیله تصمیم هامون از جنگیدن با دشمن سخت تره. برادر با خودت بجنگد و خشمت رو کنترل کن. مبادا ارتش رو تسلیم کنی. امروز من هم یه سربازم که مثل هزاران سرباز دیگه برای کشورم کشته میشم پس غصه چیزی رو نخور و محکم و قوی بمون. من رو فراموش کن برادر! فراموشم کن...
فرمانده ارتش از شنیدن این صحبت های یک دختر بچه به خشم آمده بود. انتظار داشت تا این دخترک اشک بریزد، گریه و التماس کند برای نجات اما برعکس؛ این دختربچه فرمانده آن سپاه شد و چنان روحیه ای به آنها داد که از شمشیر تیزتر و زور بازویی قدرتمندتر بود. با خشم و غصب دستور داد حکم را اجرا کنند و آتشش بزنند. مشعل ها افروخته شد و آتش آن گل زیبا را در بر گرفت. گرمای سوزانش را روی صورت خود احساس میکرد. با تمام توان سعی در پنهانی درد خود داشت. لب هایش را گاز میگرفت تا از شدت درد و سوختگی فریاد نزند. آتش که به پاهایش رسید دیگر تاب نیاورد اما ناله و التماس هم نکرد. آخرین درخواست خود را از برادرش داشت:
- برادر! من همیشه شنیده بود که در تیراندازی مهارت خاصی داری، اما هرگز با چشم های خود نتونستم ببینم. برای آخرین بار مهارت خودت رو نشونم بده...
برادرش منظور او را خوب فهمیده بود. میخواست به بیرحمانه ترین شکل به دردش پایان بدهد. چشم هایش را روی هم فشار داد:
- تیر و کمان!...
- ولی قربان؟!
- گفتم تیر و کمان
پیکان را در چله گذاشت و زه را محکم تر از هربار کشید. قبل از آنکه اشک ها دیدش را کاملا تار کنند نشانه گرفت و پرتاب کرد. تیر او مستقیم به قلب خواهرش نشست. دخترک دیگر هیچ دردی را از شعله های آتش حس نمیکرد....!