گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

۲ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

سه تیکه بیسکوییت...

بعد اون دعوای شدید با اون کسی که حسابی دوستش دارم بالای آخرین پله های خوابگاه نشسته بودم و تا جایی که چشم هام توان داشتن گریه کردم. هم تاریک بود هم خلوت؛ واسه زانوی غم بغل گرفتن زیادی دنج و خوب بود.

یکم که گذشت یکی از دخترای گروه تئاتر که برحسب تصادف اتاقش توی طبقه ماست اومد بالا و اونجا نشست. انگار اونم مثل من یه خلوت دنج نیاز داشت. 

با گوشیش سرگرم بود، منم اینور با یه فیلم سعی داشتم حواس خودمو پرت کنم. یکمی که گذشت دیدم بسته ساقه زلایی کاکائویی رو باز کرد و بی سر و صدا سه تا دونه ازش گذاشت توی درش و هل داد سمت من...

ازش تشکر کردم اونم فقط دست تکون داد ولی راستش خیلی دلم میخواست پاشم بغلش کنم و بگم که کار کوچیکش چقدر حالمو بهتر کرد...

محبت های کوچیک واقعا معجزه های بزرگی میکنن....:)))) 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

باز خونه ام

آن شرلی باز به مزرعه کاتبرت برگشته...

 

خیلی دلم برای متن های دست و پا شکسته ای که کلی هم وقت روشون میذاشتم تنگ شده...

گوش شیطون کر لپتاپ که بگیرم بیشتر مینویسم..:)))

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley