یه حسی بهم میگه تا چند سال دیگه خیلی از بچه ها دیگه نمیدونن خرید عید چیه...:)
بچه های معمولی دیگه تجربه نمیکنن، بچه های خاص هم کل سال دارن تجربه میکنن (گرفتین چی میگم انشاالله)
یه حسی بهم میگه تا چند سال دیگه خیلی از بچه ها دیگه نمیدونن خرید عید چیه...:)
بچه های معمولی دیگه تجربه نمیکنن، بچه های خاص هم کل سال دارن تجربه میکنن (گرفتین چی میگم انشاالله)
کوچیکتر که بودم خیلی دوست داشتم جمع دوستام رو برای تولدم دعوت کنم و دور هم باشیم ولی بابام هربار میگفت یوقت میبینی بین اون بچه ها یکی شون توانایی مالی نداره که مثل تو جشن بگیره میاد میبینه دلش میسوزه.
وقتی میرفتیم خرید اگر دختری از یه خانواده دیگه باهامون بود، حتی اگه از چیزی خوشمم می اومد نمیخریدمش تا نکنه دلش بسوزه.
لباسا و وسایل جدیدی که تازه میخریدم رو تا یه مدت استفاده نمیکردم تا اونایی که نمیتونن تهیه کنن با دیدنشون غصه نخورن.
اما دقیقا همون آدم ها جشن تولدهاشون رو گرفتن و جلوی من وقتی تو شرایط خوبی نبودم راحت خرید کردن و من هربار لباسای جدید تو تنشون و کفش های جدید پاشون دیدم...
خلاصه که ملاحظه کسی رو نکنید، تهش فقط دل خودتو میسوزه...:)
کوچیک که بودم قبل از اینکه ساخت خونمون تکمیل بشه یه دیواری داشت که موقع قایم باشک بهترین جا بود برای قایم شدن. الان همون نقطه شده اتاق من، مخفیگاه من...:)
چشم نواز شماره دَه:
صحنه ای که هیچوقت نمیتونم ببینمش و حسرتش به دلم میمونه قاشق زنی چهارشنبه سوریِ...:)
اگر این پنجره در سینه دیوار نبود، و نمیتوانستم جریان زندگی را با حرکت مردم ببینم و گوشه ای از جریان هرکدام را چهل تیکه وار کنار هم قطار کنم و کوک شان بزنم بهم تا شاید چند خطی متن بنویسم، و کنارم قلم و کاغذ و خودکار نبود، تا سوزن و نخ این کوک ها باشند، ثبت بشوند و خوانده بشوند، چه بلاهای عجیبی به سرم می آمد...
فکرش را بکن، فقط میدیدم و می شنیدمشان و بی تفاوت از کنارشان رد میشدم. آنوقت در این هیاهویی که چشم ها کور است و گوش ها کر و کسی نیست تا کاسه لبریز شده صبرم را ببیند من باید چه میکردم؟ فکر کن سوزن برای دوختن بود اما نخ نبود، یا مثلا قلم برای نوشتن بود اما کاغذ نبود، فرض کن داخل زندانی و سیگار نبود....
(یه نمونه دیگه از چالشی که قبلا نوشتم. استفاده از مصرع های دو بیت شعر توی یه نوشته...)
(نظر خواننده برام خیلی مهمه. با نگاه ریزبینتون به پیشرفتم کمک کنین!)
الان وسط یه مهمونیم که کلی بچه قد و نیم قد داره. همشون پسرن و فقط یه دونه دختر بینشونه.
چون پسرا موقع بازی محلش نزاشتن و باهاش بازی نکردن خودش اومده تو اتاق و داره تنهایی بازی میکنه...
چقدر شبیه منِ:)