گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

۲۶ مطلب در اسفند ۱۴۰۳ ثبت شده است

چشم نواز 13

چشم نواز شماره سیزده:

اینکه توی خیابون بببینی یه نفر خیلی ناجور و بی تعادل داره میدوه و یهو میپره بغل یه نفر و گردنشو محکم میگیره و طولانی بغلش میکنه واقعا قشنگه...:) 
(یعنی تجربه کردنش هم همینقدر قشنگه؟!)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley

چهارشنبه سوزی...

خب خدا قبول کنه بعد از افطار پروژه های انفجار تو سطح شهر شروع شده. دیگه کم کم باید منتظر شنیدن خبرهای ناگوار چهارشنبه آخر سال از اخبار باشیم...:(

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

ارثیه جالب

یه چیز جالبی که از مامانم به ارث بردم یه تار موی سفید زیر چشم چپمِ روی گونه ام. بعد اینهمه مدت تازه دیدمش :)

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley

این جوی روان است!

ابرهای سفید پراکنده، بستر این آسمان آبی را فرش کرده اند، گویا فراششان باد بوده. این فراش همیشه مسافر، فقط به زینت دادن فلک اکتفا نکرده؛ فرش زمردین هم گسترده بر تن زمین. بنات نبات را بگر چه خودنمایی میکنند بر این بستر زمردفام. جویباری بلورین شکاف انداخته بر قلب این صحرا. روان شده به سمت سرو و صنوبرهای آن طرف مَرغزار. این سرو و صنوبرها سالیان سال است که پل زده اند از زمین به آسمان. شاید ثمره ای نداشته باشند اما سر هم خم نکرده اند در سرد و گرم این روزگار. هیچوقت ندیدم کمرشان بکشند. الحق که نماد قدرت اند اینها. تپه های بهم پیوسته مملو از سبزی و طراوت چمن را ببین. شاید به سان کوه های بلند، عظمت نداشته باشند اما رزق و روزی این بره ها و بزبزک ها از همین تپه های سرسبز است. میشنوی؟ بوی بهار می آید.

چه صفایی دارد اگر برای چند دقیقه کنار این جوی بنشینیم، در کتری های سیاه چوپان که قرص گرفتیم، چای دم کنیم و بی حرف پس و پیش فقط گوش دلمان را بسپاریم به سکوت دشت و نوای چلچله ها. اگر هستی که بسم الله، در تاخیر آفات است...:)

#گریه_قلم

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley

قشنگ بود

الان تو فضای مجازی یه متنی خوندم خیلی باحال بود:

مثلا ببوسمت؛
و در دفتر بنویسم؛
" امروز جانم به لب رسید؛"...

نزار قبانی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

چشم نواز 12

چشم نواز شماره دوازده:

آقا ما که ندیدیم ولی خونه درختی داشتن هم قشنگه ها...:)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

دیووانه شدم

کافر بی دین و ایمان! به کدام کیش و مذهب هستی که در آن دزدی حلال است و بی کفاره؟ مهمان ناخوانده دل بی صاحب شده ما میشوی، عیش و نوش به راه می اندازی و خوشی هایت که تمام شد سفره دل را هم بر میداری رو با خود میبری؟!!

با خود تو هستم عشق! تویی که بی دعوت دل ساکن دل شدی و این دل بود که بی صاحب و سرگشته و میل شد. ای عشق این تو بودی که از خون جگر طالب مِی شدی، این دل بود که بی منت ساغر شد و ساقی هم خود دل شد...

خوردی و بردی و یک نیم نگاهم به پشت سر نکردی، حلالت! ما که سراسر حیات را باختیم اما، باختن این دل همتای بردن بود :)

 

(از ساعت خوابم گذشته زیاد توجه نکنید...)

#گریه_قلم

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

چشم نواز 11

چشم نواز شماره یازده:

پنجره اتاق من سمت غربِ. موقع غروب خورشید دیوارهای کل خونه سفیده، اتاق من نارنجی میشه...:) 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

از اول...

باز هم نشد. امروز چند باری نوشتم و پاک کردم؛ چرا به دلم نمی نشینند؟ نوازدگان را دیده اید؟! وقتی قطعه سختی را مینوازند جگرشان حال می آید. من بدبخت اما این دو سه روز هیج چیز ننوشتم که باب دل بشود. بحث نبودن ایده نیست. ایده هست، فراوان هم هست. مشکل فقر من از کلمات هم نیست. حتی ساختن جمله هم مسئله ای نیست. مسئله انتهای کار است که چندین سطر نوشته ای و دست و عقل پوستشان کنده شده تا تمام شود، یک مرتبه این دل لعنتی میزند زیر میز و مثل کارگردانی که از فیلنمامه ناراضی است، برگه ها را پاره میکند، داد هم میزند و میگوید: "از اول..." 

یک نفر هم نیست بگوید خوب مومن خدا چه مرگت شده دقیقا؟ بگو تا با هم راه حلی پیدا کنیم! صم بکم میشود و عین دختربچه ها دست هایش را دور هم قفل میکند، چشم میگرداند و قهر میکند. دل ما این روزها چه بلایی به سرش آمده، الله اعلم...

#گریه_قلم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

فصل پنجم...

عاقبت شد آنچه نباید میشد. هرچه تلاش کردم مانع شوم تا نشود، نشد. جسمش را نگه داشتم اما روحش رفت. من از پس هر بنی بشری برآمدم به جز خودم. خود من چند روزی ست که در خاطره ها گم شده است. چند روزی ست که به خانه قدیمی برگشته. حیاط و ایوان انگار طلسمش کرده اند. میخ کوب میشود و خیره. هنوز هم نفهمیده ام به چه چیز نگاه میکند. اما هر چیز که هست خون را در رگ های من به جوش آورده. چند ثانیه که خیره میشود لبخند میزند. به گمانم مات و مبهوت یک لحظه تبسم شده است. خنده های کودکانه خود 5 سالمه مان را میبیند. آویزان شده از درخت شاه توت وسط باغچه خانه پدربزرگ. قد و قامتش به زور به شاخه های بلند میرسد اما چه اصراری دارد بر چیدن بزرگترین توت روی بلندترین شاخه. خوب به خاطر دارد که آن زمان جهان فقط یه فصل داشت و بس، همیشه بهار بود. هوا، سرشار از نفس های عمیق، چمن، سبز و پر طراوت. ولی حالا مدت زیادی است که از بهار تا به زمستان هوا دلگیر است. به گمانم برای همین این من 20 ساله دویده و دویده تا به این دخترک 5 ساله برسد. میخواهد درون چشم هایش دوباره شادابی فصل بهار را ببیند. اما چه عجیب! چشم های این دخترک مثل بهار با طراوت است، مثل تابستان گرم، رنگ قهوه ای آن یاد آور پاییز، و شفافی و زلالی اش قندیل های زمستان را می مانَد. چقدر دوست دارم به این دخترک بگویم چشم تو فصل نشاط آور پنجم شده است.....

(یه چالش دیگه. امیدوارم دوست داشته باشین!)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley