گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

دخترک جوجه کوچکی را که تازه دو سه روز بود از تخم بیرون آمده بود بین دست هایش گرفت.

_ سلام! اسمت چیه؟

جوجه در پاسخ "اسمت چیه" جوابی نداد؛

البته جواب داد اما دختر معنی جیک جیک های او را نمیفهمید.

 کمی او را چرخاند و کامل تر نگاهش کرد.

_ من اسمت رو میزارم نوک حنا!

شاید جوجه در بین هم نوع های خودش اسم دیگری داشته

اما چون به آدمی برخورد که حرف او را نمیفهمید صاحب یک لقب جدید شد.......

 

امیدوارم منظورم رو درست رسونده باشم :) 

آن شرلی باز به مزرعه کاتبرت برگشته...

 

خیلی دلم برای متن های دست و پا شکسته ای که کلی هم وقت روشون میذاشتم تنگ شده...

گوش شیطون کر لپتاپ که بگیرم بیشتر مینویسم..:)))

چیزی حدود بیست روز از رفتن به دانشگاه میگذره و از اون زمان این دومین باریه که اومدم خونه. اول تو فکر بودم غر بزنم یکم خودمو خالی کنم، اما بعدش دیدم ارزششو نداره پس ترجیح میدم چیزایی رو بگم که گفتن شون قشنگه...

  1. عضو گروه تئاتر شدم...(البته با یکمی عذاب)
  2. دوستای جدید هم فرکانس با خودم پیدا کردم که فکر میکردم دیگه نمیشه.
  3. بالاخره جمعی پیدا شد که حرف هام براشون جالب باشه و بهم نگن اسکل
  4. لقب کدبانو از دخترا گرفتن و فکر میکنن خیلی خوب میتونم کاری رو مدیریت کنم (چیزی که خودم برگام ریخت)

خوابگاه داخل محوطه دانشگاهه تا دانشکده نهایتا ده دقیقه راه داشته باشم. تنها بدیش طبقه چهارم بودنشه اونم بدون آسانسور که البته فکر میکنم منطقیه. حدس میزنم به خاطر خطراتش آسانسور نزاشتن نه کمبود بودجه. همین بیست روز اول فهمیدم این رشته چقدر قراره مورد عنایتمون قرار بده اما خب هنوز اولشه داغم و دوستش دارم. چیزی خیلی خوشم اومد این بود که گروه اقتصاد دانشگاه ما تو کشور رتبه هشتم رو دارن. خدایی حال کردم چون استان محرومی داریم و تو رقابت با شهرهایی مثل اصفهان و تهران چنین رتبه ای گرفتن. خدایی دمشون گرم آفرین...

همین دیگه دلم برای بیان تنگ شده بود دلم خواست یه سری بهش بزنم...

در آغوششش به دنبال ذره ای گرما بود اما، فقط سهمش بوی باران شد...

بارانی که قطره قطره قطره، زمردی جنگل آن دو چشم را جلا میداد.

در چشم هایش دنبال کمی عشق بود اما، مرغ مِهر، کبوتر عشق، سال های زیادی است که کوچ کرده از این آشیانه...

او دور بود، شاید خیلی دور، مثلا، آن طرف خیابان!

فقط خودش می دانست از اینجا تا آن طرف خیابان، تا آغوش آن غریبه ای که خیلی آشناست چه راه درازی ست...

اگر زمانی که آن آغوش گرما داشت و آن جنگل زمردی لانه مرغ مهر، این راه هم انقدر دور نبود و غریبه روبرو آغوش به سویش می گشود...:)

 

#گریه_قلم

من اینجا خیلی غر زدم برای کنکور. 

نتیجه اونهمه غر زدن ها و اذیت شدن ها و غر شنیدن ها، شد رشته اقتصاد دانشگاه آیت اله بروجردی...
شنبه میرم برای ثبتنام و از سوم آبان هم باید برم سر کلاس....

جدی جدی با یکسال تاخیر دانشجو شدم ها...:)

من یه infpام:

من چیزهایی رو دوست دارم که دیگران دوست ندارن...:)

1000 مرتبه 900 جمله عاشقانه را در 800 جای مختلف با 700 نفر مطرح کردم. 600 نفر آنها 500 بار 400 جمله را به 300 زبان در 200 برگه ترجمه کردند. 100 بار برای تو در 90 روز، روزی 80 دقیقه خواندم. 70 جمله تور را 60 بار در 50 روز، روزی 40 مرتبه برای خودت تکرار کردم. 30 تای آنها را آموختی و پس از 20 روز در 10 ساعت، 9 سوال کردم، 8 مرتبه به 7 سوال من 6 جواب رد در فاصله 5 روز دادی. 4 مرتبه تو را در 3 دیار دعوت کردم و 2 ساعت خواهش کردم تا 1 بار گفتی:

دوستت دارم زیبای من...:)

 

 

مردم دیوانه اش می خواندند. خب حق هم داشتند! آخر چه کسیشب از نیمه گذشته 

در سیاهی ژرف و رعب انگیر قبرستان، می رقصد؟

آنهم باله با نوای فلوت جادویی! اما...

آنها کورتر از آن بودند که ببینند او تنها نیست...:)

اینان که بر فراز املاک افلاک عشق، بال دل نگشوده اند و

 جنونانه مستی لعل لب یار نچشیده اند،

بصیرت دیدار روحِ سپیدپوشِ دست و پا حنایی اش را ندارند و

از لذت تماشای رقص سمایی دختر ساکن جهان باقی

در کنار پسرک اسیر جهان فانی باز ماندند...

 

#گریه_قلم

 

یه چیزی رو تازه فهمیدم. شهر نوشتن به زبان محلی خیلی راحت تر از فارسیه...:)

پسرعموی جوانم که 22 سال پیش دقیقا بهار 16 سالگی اش با یه تصادف وحشتناک خزان شد و داغ سنگینش رو به دل همه خانواده اش گذاشت، پیش از مرگش همیشه میگفته که دوست داره اگه روزی دختردار شد اسمش رو بزاره ستاره، اما عمرش هیچوقت قد نداد.

13 سال بعد تک برادرش صاحب یه دختر شد و یاد داداش کوچیکتر از دست رفته اش اسم دخترش رو ستاره گذاشت...

حقیقتا داستان پشت اسم ها برام جالبه. مثلا برای خود من سر کل کل بابام و عموی کوچیکم سر اسم زهرا، اسم دختر اول هردوی اونها که فقط هم 4 ماه باهم اختلاف سنی دارن شد زهرا، و چون من زهرایی بود که 4 ماه کوچیکتر بود صاحب یه اسم دوم شدم...

داستان های پشت اسم هاتونو برامون بگید. بعضی هاشون واقعا جالبه...

فکر میکنم از پارسال درباره اینکه چقدر برای بعد از کنکور برنامه دارم گفته باشم اما؛

امسال تابستون هم نشد اونچیزی که میخواستم...

نمیدونم مشکل از خودمه که هربار نمیشه یا واقعا شرایط مشکل داره. 

البته نمیخوام غر بزنم سر شرایط. چیزی که نمیشه تغییرش داد رو باید پذیرفت. 

البته میشه تغییرش داد اما هنوز موفق به تغییرش نشدم. 

ولی خب اگه بخوام نیمه پر لیوان رو ببینم اونقدری هم بد نبود.

تغریبا سه تا از طرح نقاشی های آماده ام رو رنگ کردم، یه داستان جدید رو استارت زدم

(به خاطر هیجان دوستام البته برای سناریوش) و دارم دوتا ماجرا رو با هم مینویسم...

این تابستون دقیقا چیزی نبود که دربارش یال بافی کرده بودم اما چندان بد هم نشد!

تنها چیزی که یکم تغییر کرده وبلاگ نویسیی هامه.

وقتی که درگیر کنکور بودم بیشتر مینوشتم. گاهی اوقات که خیلی بهم فشار می اومد، غر میزدم تا آروم بشم

گاهی اوقات احساسی میشدم و متن های خودمو مینوشتم، اما الان که ذهنم آروم تر انگار کمتر میام اینجا.

این یکمی برام ناراحت کننده ست. دلم میخواد بازم حجم زیادی از احساسات بهم هجوم بیاره بازم بتونم متن های کوتاهمو بنویسم...:)

تا جایی که میدونم این داستان واقعیه:

 

 روانپزشکی گفته: پسره به مسخره ترین دلیل ممکن خودکشی کرده بود. به مامانش گفته بود هوس کتلت کردم. باباش پریده وسط برگشته گفته ..نه که خیل آدم مفیدی هستی، کارم میکنی، حالا دستور غذا هم میدی؟

پسره هم یه بسته قرص خورده و وصیت نامه نوشته که:

« حق با باباست، من خیلی به درد نخورم، ببخشید که پسر خوبی نبودم...»

به قول بزرگترا نسل جدید جز زبون درازی و بی ادبی هیچی بلد نیستم!

و نسل جوون هم میگه بزرگترا کاش دست از تحقیرر کردن بردارن...:)

 

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد. درست در ساعات انتهایی نوازش سیاره ما با دست های خورشید. آسمان نقره فام شده از ابرهای بارانی نیم ساعت پیش حالا رفته رفته به آبی روشنش باز می گشت و داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد.

در ایوان خانه نشسته بودیم؛ من بودم، او هم بود، تنها صدای حاظر در صحنه سقوط مرگبار آخرین قطرات لشکر باران بود از ناودان فلزی نیم زنگ زده ای که خود را به آغوش خاک خیس گلدان شب بوی سفید می انداختند. رایحه خاک باران خورده، معرف حضور هر دلباخته ای در این جهان، با ترکیب بوی زعفران چای داخل سینی در کنار قندان بلور دست به دست داده بود تا شرایط دیوانگی را بیشتر مهیا کند. دیدمش که دست جلو برد و انگشتان سرخ شده از سرمای باران پاییزی را دور استکان حلقه کرد. به تن گُر گرفته استکان بیچاره چقدر سریع عرق شرم نشست و از گرمای جوشنده درونش دیگر دست های او سرد و سرخ نبود، گرم گرم شده بودند. با چشم های خود دیدم با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است، نفس من و استکان را با هم گرفت؛ دلبرانه چای مینوشید و قبل استکان می ایستاد...

هر آن طور که میخواهند کم محل ات میکنند، دل نگرانی هایت برایشان را حتی به کف کفش هایشان هم نمی گیرند، ساعت ها و روزها پیغام پشت پیغام میفرستی و آن ها در بی توجه ترین حالت ممکن در جهان بی خبری از خودشان رهایت میکنند، دقیقا اینکارها را از زمانی آغاز میکنند که مطمئن میشوند تو همیشه هستی. مطمئن اند که دل و ذهن گیر کرده و حتی اگر خودت هم بخواهی نمیتوانی گورت را از این معرکه گم کنی...

اما فقط کافی است در احوال پرسی و تعارفات معمول یک کلمه جا بیندازی، 2 دقیقه دیرتر جواب شان را بدهی. از کلمات ساده تری استفاده کنی؛ میدانی چه میشود؟ 

« چرا انقدر سرد شدی؟ تو اون آدم همیشه نیستی! برا چی با من اینطوری رفتار میکنی؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟» 


#گریه_قلم

در حرج و مرج این دنیای شلوغ، ما بین هر چیزی که به قول مردم این زمانه "مد" و "ترند" میشود، نمیشود یک نفر یپدا شود تا دوباره نامه نوشتن را روی کار بیاورد؟ حسی در اعماق قلبم این روزها میخواهد بخشی از وقت هفته هایم را به رفتن به دفتر پست اختصاص بدهم، نه فقط برای تحویل گرفتن بسته سفارشی یا پیگیری ارسال گواهینامه و کارت ملی...
دلم میخواهد برای تحویل دادن یک نامه با تمبر آبی وارد اداره پست بشوم و یا منتظر باشم تا مسئول صندوق نامه های تازه رسیده ای را که به نام من است تحویل دهد. دلم یک صندوق پست نیمکره ای نارنجی رنگ جلوی درب خانه مان میخواهد. از همان هایی که وقتی صدای زنگ پستچی دوچرخه سوار شنیده میشود، بدو بدو از خانه بیرون میپری و درب آهنی کوچکش را باز میکنی و بعد هم با یک بغل از نامه های مختلف و روزنامه چاپ صبح و مجلات نشریات خاص به خانه باز میگردی...
بیایید وسط ترند شدن این همه چیزهای عجیب و غریب، نامه نوشتن را ترند کنیم...:)

چشم نواز شماره بیست و شش:

                                                        « پسرا با موهای بلند... »

 

هیچ اعتراض یا مخالفتی رو هم نمیپذیرم :)))

دلم داد زدن میخواهد. از آنها که بعدش گلویت درد میگیرد. از آنها که انقدر طولانی میشود که از یک جایی به بعد دیگر صدا ندارند. در خانه نمیشود فریاد زد. چون پشت بند فریاد، تو دهنی محکمی میخوری و انگ دیوانه بودن. بیرون هم نمیشود رفت. اجازه نداری. آخر بیرون دیوارهای خانه پر از گرگ است. نه که تو حضرت یوسف هستی، خدایی نکرده پیراهن خونینت را باز میگرداند. خب به جهنم. حداقل اگر این دو پای قلم شده بیرون از این خانه بگذارم و پیراهن خونینم برگردد بهتر است تا خودم دیوانه شوم و با دست های خودم این پیراهن سفید را خونین کنم. دیوانگی است دیگر؛ دلیل و منطق نمیشناسد. یک دفعه دیدی این دیوانگی و این عقده ها و این فریاد های نزده، تیغ برنده شد روی رگ های نازکِ پوست نازک ترم.  

بلدم چطور انجامش بدهم. افقی اگر ببری خون آرام آرام از بدن خارج میشود. درد و رنج زیادی دارد و احتمال به هدر رفتن  تلاش سفر از این دنیا هم خیلیییییی بالاست. باید خراش را عمودی رو مچ بیاندازی. خون با سرعت بیشتری میرود، درد کمتری میکشی، سریع تر هم تمام خواهد شد. آنوقت به جای تمام فریادهایی که خودت نتوانستی بزنی مادرت فریاد خواهد زد و خودشان تو را روی دست از این خانه بیرون خواهند برد.....

چشم نواز شماره بیست و پنج:

پشت پنجه دست راستم (کنار همون زخمی که انگولکش کردم و جاش مونده) یه خال کوچولو و کم رنگ دارم...

خوشگله...:)

با اینکه همیشه و همیشه اشک هایش را از خانواده پنهان کرده بود و به زور آن ها را پشت سد پلک ها نگه داشته بود تا خودش را به اتاق برساند، درب را پشت سرش ببند و به بهانه لباس عوض کردن قفلش کند، در فاصله کم بین دیوار و کمد و بخاری که انگار دقیقا به اندازه خودش ساخته شده بود بچپد، زانو به بغل بگیرد و بالاخره سیل جاری شده از اشک هایش را روانه جوش های نوجوانی صورتش کند، باز هم با همه وجودش دوست داشت یک نفر در همان لحظه اتفاقی درب اتاق را باز کند و داخل بیاید(حتی با اینکه میدانست درب را قفل کرده)؛ با دیدن دانه دانه اشک های روی گونه اش او را بغل بگیرد و نوازش کند تا این سیل بند بیاید. اما هیچوقت اینطور نشد.

همیشه وقتی که حال و حوصله درس خواندن را نداشت و به فیلم هایش پناه میبرد ناغافل پدر یا مادر داخل میشدند و مچش را میگرفتند، حسابی غر میشنید و تهدید میشد، اما یکبار هم نشد وقتی که دلش گرفته و گریه میکند کسی حتی از نزدیکی اتاقش هم رد شود. یکبار هم که صدای حق هقهق هایش از دستش در رفت و بلند بلند گریه کرد مادرش با کوبیدن مشت به درب اتاق خواست تا ساکت شود، چون ممکن است کسی صدای گریه های دختر نوجوان این خانه را بشنود و خب این خیلی زشت است! میدانید؟ خیلی زشت است...

گه گاهی به چشم هایش لعنت میفرستاد که چرا بلافاصله بعد از خشک شدن اشک ها به حالت عادی بر میگردند. کاش حداقل برای 5 دقیقه بیشتر قرمز، متورم و خیس می ماندند تا لااقل بعد از گریه کسی سراغ حال دلش را بگیرد اما انگار حتی چشم های خودش هم میل به باریدن در تنهایی و سوزاندن قبلش داشتند.....حیف که هیچوقت نشد. این قانون ناعادلانه مزخرف از 9 ساله اش در زندگی تصویب شد و از قرار معلوم تا آخر عمرش انگار همراهش خواهد بود......:) 

سلام! 
بازیکن شماره 1094910 متقاضی کنکور علوم ریاضی و فنی، در ردیف اول صنددلی چهار صحبت میکنه.

دیروز میخواستم درباره کنکور بنویسم اما خیلی خسته بودم انقدری که وقتی خوابم حتی برای ناهار هم بلند نشدن با اینکه صبحانه هم هیچی نخورده بودم و معده محترمم سر فحش رو بهم کشیده بود؛ بماند.

خب از کنکور دقیقا چه چیزش جالبه که بگم؟ بطری های آب گرم، که خب عجیب نیست بهرحال هوا گرمه و چند ساعت بیرون بودنشون از یخچال باعث میشه دمای خنک خودشونو از دست بدن. منتظر کیک بودم ولی بیسکوییت دادن اینم جالب بود انتظارشو نداشتم. تنها چیزی که باحال بود بازیکن های شماره 1094933 و 1094934 بودن که کلا کنکور و حوزه و مراقب ها و همه و همه رو گرفته بودن به کف کفششون. قشنگ از همون موقع که اومدن و فهمیدن که شماره هاشون دقیقا پشت هم افتاده ذوق کردن و خوشحالی کردن که باعث شد با صدای بلند بخندم. وسط آزمون هم که انگار نه انگار جلسه کنکوره خیلی راحت با هم حرف میزدن تازه بهم بیسکوییت هم میدادن. من و مراقب جلوییشون هم فقط سعی میکردیم خنده هامونو جمع کنیم.

17 تا ردیف حدودا 30 نفره (30 نفر کامل نبود) انسانی ها بودن، سه ردیف هم ما ریاضی ها. کلا به صد نفر هم نمی رسیدیم. خب همه مونو باهم قبول کنید دانشگاه، میشیم دوتا کلاس سر و ته ماجرا سرهم میاد دیگه چه کاریه انقدر استرس بدید بهمون...

آره خلاصه که اینم از این...:)
شاید تا وقتی که نتایج بیاد دوباره بشینم بخونم که اگر خدایی نکرده زبان من و شیطان و کائنات با هم لال، مجبور شدم یک سال دیگه هم بمونم پشت کنکور باز این دو ماه رو از دست ندم. اگه بی سر و صدا و در سکوت تونستم به برنامه های تابستونم برسم که میام درباره شون میگم؛ اگرم نه که.......ما رو بخیر شما رو به سلامت :)

عا درباره عنوان هم من کلا کنکور رو دست کمی از اسکویید گیم نمیبینم (با اینکه اصلا اون سریالو ندیدم.)

من یه INFPام:

جالبه که بدونین خانم لوسی ماد مونتگمری شخصیت آن شرلی رو به شکل INFP (یا ENFP) در سال 1908 طراحی کرده.

سلام آن شرلی! من همزاد توام که سال 2005 شکل گرفتم. بیا یه جایی -در جهان بعد، زندگی بعد یا حتی در رویا- هم دیگه رو ملاقات کنیم. مطمئنم من و تو به اندازه ساعت های طولانی با هم حرف داریم..:)