تقریبا 15 ساله بودم، توی فصل پاییز هم بودیم لباس پوشیدم، آماده شدم که با بابام برم پیاده روی دور روستا. مامانم منو دید گفت کجا میخوایی بری؟ گفتم با بابا میخوام برم بیرون. زن عموم کنار مامانم نشسته بود برگشت گفت:

عزیزم خوبیت نداره دختری تو این سن زیاد از خونه بره بیرون براش حرف درمیارن میگن نگا دختر فلانی ول شده تو کوچه و خیابون.

واقعا نمیدونستم باید چی بگم. انگار مثلا قراره بود برم بیرون از خونه خلاف کنم.

فقط خداروشکر که بابام اهمیتی نداد و صدام زد گفت چرا نمیایی بریم