ابتدایی و راهنمایی که بودم فکر میکردم زندگی دبیرستانی خیل خفن و خاص میشه ولی واقعا افتضاح بود. دوست ندارم به این فکر کنم که دانشگاه قراره خوش بگذره؛ میترسم اونجا بدتر از دبیرستان باشه حالم گرفته بشه...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیانثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه دستهایت آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟ آنه ! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار تو