گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

نهمی:

من یه infpام:

من چیزهایی رو دوست دارم که دیگران دوست ندارن...:)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

دفترچه قدیمی پدرم

1000 مرتبه 900 جمله عاشقانه را در 800 جای مختلف با 700 نفر مطرح کردم. 600 نفر آنها 500 بار 400 جمله را به 300 زبان در 200 برگه ترجمه کردند. 100 بار برای تو در 90 روز، روزی 80 دقیقه خواندم. 70 جمله تور را 60 بار در 50 روز، روزی 40 مرتبه برای خودت تکرار کردم. 30 تای آنها را آموختی و پس از 20 روز در 10 ساعت، 9 سوال کردم، 8 مرتبه به 7 سوال من 6 جواب رد در فاصله 5 روز دادی. 4 مرتبه تو را در 3 دیار دعوت کردم و 2 ساعت خواهش کردم تا 1 بار گفتی:

دوستت دارم زیبای من...:)

 

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Anne shirley

بالرین از دست رفته ام

مردم دیوانه اش می خواندند. خب حق هم داشتند! آخر چه کسیشب از نیمه گذشته 

در سیاهی ژرف و رعب انگیر قبرستان، می رقصد؟

آنهم باله با نوای فلوت جادویی! اما...

آنها کورتر از آن بودند که ببینند او تنها نیست...:)

اینان که بر فراز املاک افلاک عشق، بال دل نگشوده اند و

 جنونانه مستی لعل لب یار نچشیده اند،

بصیرت دیدار روحِ سپیدپوشِ دست و پا حنایی اش را ندارند و

از لذت تماشای رقص سمایی دختر ساکن جهان باقی

در کنار پسرک اسیر جهان فانی باز ماندند...

 

#گریه_قلم

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley

ستاره

پسرعموی جوانم که 22 سال پیش دقیقا بهار 16 سالگی اش با یه تصادف وحشتناک خزان شد و داغ سنگینش رو به دل همه خانواده اش گذاشت، پیش از مرگش همیشه میگفته که دوست داره اگه روزی دختردار شد اسمش رو بزاره ستاره، اما عمرش هیچوقت قد نداد.

13 سال بعد تک برادرش صاحب یه دختر شد و یاد داداش کوچیکتر از دست رفته اش اسم دخترش رو ستاره گذاشت...

حقیقتا داستان پشت اسم ها برام جالبه. مثلا برای خود من سر کل کل بابام و عموی کوچیکم سر اسم زهرا، اسم دختر اول هردوی اونها که فقط هم 4 ماه باهم اختلاف سنی دارن شد زهرا، و چون من زهرایی بود که 4 ماه کوچیکتر بود صاحب یه اسم دوم شدم...

داستان های پشت اسم هاتونو برامون بگید. بعضی هاشون واقعا جالبه...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

درد

تا جایی که میدونم این داستان واقعیه:

 

 روانپزشکی گفته: پسره به مسخره ترین دلیل ممکن خودکشی کرده بود. به مامانش گفته بود هوس کتلت کردم. باباش پریده وسط برگشته گفته ..نه که خیل آدم مفیدی هستی، کارم میکنی، حالا دستور غذا هم میدی؟

پسره هم یه بسته قرص خورده و وصیت نامه نوشته که:

« حق با باباست، من خیلی به درد نخورم، ببخشید که پسر خوبی نبودم...»

به قول بزرگترا نسل جدید جز زبون درازی و بی ادبی هیچی بلد نیستم!

و نسل جوون هم میگه بزرگترا کاش دست از تحقیرر کردن بردارن...:)

 

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
Anne shirley

قلب استکان

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد. درست در ساعات انتهایی نوازش سیاره ما با دست های خورشید. آسمان نقره فام شده از ابرهای بارانی نیم ساعت پیش حالا رفته رفته به آبی روشنش باز می گشت و داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد.

در ایوان خانه نشسته بودیم؛ من بودم، او هم بود، تنها صدای حاظر در صحنه سقوط مرگبار آخرین قطرات لشکر باران بود از ناودان فلزی نیم زنگ زده ای که خود را به آغوش خاک خیس گلدان شب بوی سفید می انداختند. رایحه خاک باران خورده، معرف حضور هر دلباخته ای در این جهان، با ترکیب بوی زعفران چای داخل سینی در کنار قندان بلور دست به دست داده بود تا شرایط دیوانگی را بیشتر مهیا کند. دیدمش که دست جلو برد و انگشتان سرخ شده از سرمای باران پاییزی را دور استکان حلقه کرد. به تن گُر گرفته استکان بیچاره چقدر سریع عرق شرم نشست و از گرمای جوشنده درونش دیگر دست های او سرد و سرخ نبود، گرم گرم شده بودند. با چشم های خود دیدم با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است، نفس من و استکان را با هم گرفت؛ دلبرانه چای مینوشید و قبل استکان می ایستاد...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

آدم ها

هر آن طور که میخواهند کم محل ات میکنند، دل نگرانی هایت برایشان را حتی به کف کفش هایشان هم نمی گیرند، ساعت ها و روزها پیغام پشت پیغام میفرستی و آن ها در بی توجه ترین حالت ممکن در جهان بی خبری از خودشان رهایت میکنند، دقیقا اینکارها را از زمانی آغاز میکنند که مطمئن میشوند تو همیشه هستی. مطمئن اند که دل و ذهن گیر کرده و حتی اگر خودت هم بخواهی نمیتوانی گورت را از این معرکه گم کنی...

اما فقط کافی است در احوال پرسی و تعارفات معمول یک کلمه جا بیندازی، 2 دقیقه دیرتر جواب شان را بدهی. از کلمات ساده تری استفاده کنی؛ میدانی چه میشود؟ 

« چرا انقدر سرد شدی؟ تو اون آدم همیشه نیستی! برا چی با من اینطوری رفتار میکنی؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟» 


#گریه_قلم

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

تمبر آبی

در حرج و مرج این دنیای شلوغ، ما بین هر چیزی که به قول مردم این زمانه "مد" و "ترند" میشود، نمیشود یک نفر یپدا شود تا دوباره نامه نوشتن را روی کار بیاورد؟ حسی در اعماق قلبم این روزها میخواهد بخشی از وقت هفته هایم را به رفتن به دفتر پست اختصاص بدهم، نه فقط برای تحویل گرفتن بسته سفارشی یا پیگیری ارسال گواهینامه و کارت ملی...
دلم میخواهد برای تحویل دادن یک نامه با تمبر آبی وارد اداره پست بشوم و یا منتظر باشم تا مسئول صندوق نامه های تازه رسیده ای را که به نام من است تحویل دهد. دلم یک صندوق پست نیمکره ای نارنجی رنگ جلوی درب خانه مان میخواهد. از همان هایی که وقتی صدای زنگ پستچی دوچرخه سوار شنیده میشود، بدو بدو از خانه بیرون میپری و درب آهنی کوچکش را باز میکنی و بعد هم با یک بغل از نامه های مختلف و روزنامه چاپ صبح و مجلات نشریات خاص به خانه باز میگردی...
بیایید وسط ترند شدن این همه چیزهای عجیب و غریب، نامه نوشتن را ترند کنیم...:)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley

چشم نواز 26

چشم نواز شماره بیست و شش:

                                                        « پسرا با موهای بلند... »

 

هیچ اعتراض یا مخالفتی رو هم نمیپذیرم :)))

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
Anne shirley

چشم نواز 25

چشم نواز شماره بیست و پنج:

پشت پنجه دست راستم (کنار همون زخمی که انگولکش کردم و جاش مونده) یه خال کوچولو و کم رنگ دارم...

خوشگله...:)

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley