همه چیز در آخرین آدمی خلاصه می شود
که در تنگ نای شب به یاد می آورید
قلب شما آنجاست...:)
چارلز بوکوفسکی
همه چیز در آخرین آدمی خلاصه می شود
که در تنگ نای شب به یاد می آورید
قلب شما آنجاست...:)
چارلز بوکوفسکی
خیلی وقت پیش سر کلاس شیمی پای تخته بودم و داشتم یه سوال چند موردی رو حل میکردم گزینه هاش به این شکل بود:
الف)
ب)
ج)
د)
یکی از بچه ها از معلممون پرسید چرا به جای اینطور نوشتن ترتیب حروف الفبا رو حفظ نمی کنن؟
من جواب دادم چون تو نظام مکتب خونه ای الفبا به صورت:
«ابجد،هَوَز،حُطی،کلمن،سَعفص، قرشت،ثخذ، ضظع» تدریس میشده.
معلم شیمی با یه لحن طعنه آمیزی گفت : الان چرا اینا رو حفظ کردی؟
گفتم :چون شیوه تدریس تاریخیه، بده آدم تاریخ بلد باشه؟
گفت: مغزتونو با چیزایی که بهش نیاز دارین پر کنید نه این مطالب بی ارزش! الان مثلا که چی اینا رو بلدی تو؟
تاریخ رو بی ارزش می دونست! همونطوری که سوال رو حل میکردم گفتم: آینده آدم ها با توجه به گذشته شون شکل میگیره.
تا صبح میتونستم باهاش بحث کنم و از عقیده خودم دفاع کنم. اما یه لحظه به این فکر کردم که بی ارزش یادگیری شیوه تدریس در گذشته نیست، بی ارزش بحث کردن با ادمیه که تاریخ رو بی ارزش بدونه. دیگه جوابشو ندادم نشستم.
#خاطره
باید گریه کنم، مثل همیشه، اما نمیکنم چون عادت کردم.
این ساعت شب باید خواب باشم اما نمیتونم بخوابم
لااقل باید بشینم درس بخونم اما نمیتونم چون خوابم میاد.
چم شده؟! نمیدونم.
از شبایی که اینطوریم متنفرم.
اخه خیلی خنده داره خوابم میاد چشامم میره رو هم اما خوابم نمیبره.
کاش بتونم بخوابم. واقعا نیاز دارم بخوابم.
گاهی با یک نفر میتوان جهانی را از یاد برد
گاهی با یک جهان نمی توان یک نفر را از یاد برد :)))))
گاهی یک نفر میتواند به تنهایی یک جهان باشد
و گاهی تمام یک جهان نمیتواند جایگزین یک نفر باشد.
«اندکی از تو، بسیاری از همه چیز است»
اندکی از تو بسیاری از آسوده حالی است
اندکی از تو بسیاری از خنده های با دلیل و بی دلیل است
اندکی از تو جبران بسیاری از شب گریه های من است
اندکی از تو بسیاری از خوشبختی است
اندکی از تو بسیاری از زیبایی است
اندکی از تو بسیاری از زندگی است...!
دلم میخواد بتونم از خونه بزنم بیرون
تو خیابونایی که با چراغ های رنگی روشن شدن قدم بزنم
توی یه پارک روی یه صندلی بشینم
ظرف ذرت مکزیکی داغی که تازه گرفتم تو دستم باشه
به مردم و رفت و آمدمشون نگاه کنم
و ذرت های داغ که با سس و فلفل طعم دار شدن
رو توی دهنم بزارم و سرمای هوا رو از یاد ببرم.
اما اینجا یه روستای کوچیکه
اگه این ساعت از خونه بزنم بیرون تنها چیزی که
نصیبم میشه یا دله دزد های روستاس
یا شام شب سگ ها و شغال ها میشم
فکر کنم بهتره بشینم سر جام خیال بافی الکی نکنم....(^_^)
#گریه_قلم
امروز مامانم خونه نبود. از صبح تمام کارای خونه و ناهار گردن خودم بود. بعد ناهار تازه کارام تموم شده بود
میخواستم بشینم سر درسم که بابام با کلی خرید اومد خونه گفت شب مهمون داریم.
هیچی دیگه پاشدم خونه رو جارو کردم، دستمال کشیدم ظرفا رو کامل جمع کردم، میوه شستم،
چای با زعفرون و گلاب دم کردم، قندون و پیش دستی و استکان برای چایی آماده کردم، همچین که کارام
تموم شد مامانم اومد خونه گفت کنسله مهمونامون نمیان.......:)
ینی حالگیری تا این حد؟
به قول شکسپیر:
«آیا چیزی در مخلیه آدمی میگنجد، که قلم بت.اند آن را بنگارد،
اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟!»
آیا جایی کم و کاستی بوده است؟
چه چیز را آنطور که باید بگویم نگفتم؟
چه وقت که باید شنونده تو میبودم نبودم؟
کدام نگاه پر احساس را برای تو خرج نکردم،
یا کدام شانه را تکیه گاه نکردم برای اشکهایت؟
من کجا کم گذاشتم؟
#گریه_قلم
عطر میخک میپیچد در اتاق
وقتی ذهنم پر شده از حضور تو...
و قلبم لبریز است از تمنای حضورت.
حتی وقتی چشم هایم دو دو زنان
در تلنبار تنهایی که،
اتاقم را احاطه کرده است به دنبال نشانی از تو میگردد؛
و دست های سرد من، میل شدید به فشردن،
دست های گرم تو را دارند...
عطر میخک میپیچد در اتاق
وقتی به جای استشمام عطر آغوش تو
گردنبند میخک هدیه مادر را میبوسم...!
#گریه_قلم