کوچیک که بودم قبل از اینکه ساخت خونمون تکمیل بشه یه دیواری داشت که موقع قایم باشک بهترین جا بود برای قایم شدن. الان همون نقطه شده اتاق من، مخفیگاه من...:)
کوچیک که بودم قبل از اینکه ساخت خونمون تکمیل بشه یه دیواری داشت که موقع قایم باشک بهترین جا بود برای قایم شدن. الان همون نقطه شده اتاق من، مخفیگاه من...:)
چشم نواز شماره دَه:
صحنه ای که هیچوقت نمیتونم ببینمش و حسرتش به دلم میمونه قاشق زنی چهارشنبه سوریِ...:)
اگر این پنجره در سینه دیوار نبود، و نمیتوانستم جریان زندگی را با حرکت مردم ببینم و گوشه ای از جریان هرکدام را چهل تیکه وار کنار هم قطار کنم و کوک شان بزنم بهم تا شاید چند خطی متن بنویسم، و کنارم قلم و کاغذ و خودکار نبود، تا سوزن و نخ این کوک ها باشند، ثبت بشوند و خوانده بشوند، چه بلاهای عجیبی به سرم می آمد...
فکرش را بکن، فقط میدیدم و می شنیدمشان و بی تفاوت از کنارشان رد میشدم. آنوقت در این هیاهویی که چشم ها کور است و گوش ها کر و کسی نیست تا کاسه لبریز شده صبرم را ببیند من باید چه میکردم؟ فکر کن سوزن برای دوختن بود اما نخ نبود، یا مثلا قلم برای نوشتن بود اما کاغذ نبود، فرض کن داخل زندانی و سیگار نبود....
(یه نمونه دیگه از چالشی که قبلا نوشتم. استفاده از مصرع های دو بیت شعر توی یه نوشته...)
(نظر خواننده برام خیلی مهمه. با نگاه ریزبینتون به پیشرفتم کمک کنین!)
الان وسط یه مهمونیم که کلی بچه قد و نیم قد داره. همشون پسرن و فقط یه دونه دختر بینشونه.
چون پسرا موقع بازی محلش نزاشتن و باهاش بازی نکردن خودش اومده تو اتاق و داره تنهایی بازی میکنه...
چقدر شبیه منِ:)
اگر قطارِ گذرانِ زمان، من و تو را در ایستگاه های متفاوتی از سرنوشت پیاده کرد قطار دیگری را سوار شو و دوباره من را پیدا کن. من در یک کافه قدیمی منتظر تو نشسته ام. پشت سرم یک کتابخانه است؛ من اما قصدی برا خواندن هیچکدام آن کتاب ها را ندارم! میخواهم داستان خودمان را بنویسم. من پشت این میز نشسته ام و انگشتانم را با ساز صدای دلتنگم روی صفحات این دفتر به رقص درآورده ام. زبانم زمزمه میکند خاطره هایمان را و دستانم رقص کنان آنان را با جوهر عشق در دل این کاغذ سفید ثبت میکنند...
دسته کوچکی از موهایم را پشت گوش میدهم و با چشم های قهوه ای از پشت شیشه پنجره های زیبای این کافه، مسیر خیابان را دنبال میکنم، شاید نگاهم به تو بیفتد، شاید ببینم که آمده ای...:) اگر دیر بیایی، حتی اگر فنجان قهوه ام هم سرد شود و از دهن بیفتد، باز هم مهم نیست؛ دوباره " دو فنجان قهوه سفارش میدهم و دست هایت را بی مهابا میگیرم. نترس هیچکس ما را نخواهد دید؛ اینجا کافه خیال من است..."
اما اگر خیلی دیر بیایی من قطار را سوار خواهم شد و به دیار تو خواهم آمد. به من بگو کجا تو را بیابم...؟!
#گریه_قلم
نیم ساعت پیش حس کردم صندلی زیر پام داره میلرزه. نگاه کردم دیدم ریسه بالای میز کامپیوتر هم میلرزه الان خبر اومده که خرم آباد 4 ریشتر زلزله اومده :)
یک حجم خستگی بی اندازه و یک دست که تکیه گاه چانه شده. دو دیده که بی هدف به دیوار روبرو خیره است. تیک تاک،تیک تاک،تیک تاک؛ تنها چیزی ست که پرده گوش سکوت را پاره کرده. همه چیز از بیرون آرام است...
درون اما: یک قلب وصله پینه شده ولی همچنان تپنده، گرم و پر احساس، یک ذهن پر مشغله که از ترافیک سنگین شلوغ ترین خیابان تهران هم قفل تر شده!
ساده، مفید، مختصر؛ این وضع زندگی همه ماست...:)
ابتدایی و راهنمایی که بودم فکر میکردم زندگی دبیرستانی خیل خفن و خاص میشه ولی واقعا افتضاح بود. دوست ندارم به این فکر کنم که دانشگاه قراره خوش بگذره؛ میترسم اونجا بدتر از دبیرستان باشه حالم گرفته بشه...
به دلایل خیلی زیادی که نمیخوام عنوان کنم به شدت از کلاس هام و درس خوندن جا موندم. خیلی عقبم و این استرس وحشتناکی بهم میده. استرسی که هیچکس اونو نمیبینه یا بهتر بگم من به کسی نشون نمیدم. از درون میلرزم اما قیافم یه جوریه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...:)