گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

قایم باشک

کوچیک که بودم قبل از اینکه ساخت خونمون تکمیل بشه یه دیواری داشت که موقع قایم باشک بهترین جا بود برای قایم شدن. الان همون نقطه شده اتاق من، مخفیگاه  من...:)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

چشم نواز 10

چشم نواز شماره دَه:

صحنه ای که هیچوقت نمیتونم ببینمش و حسرتش به دلم میمونه قاشق زنی چهارشنبه سوریِ...:)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

سیگار

اگر این پنجره در سینه دیوار نبود، و نمیتوانستم جریان زندگی را با حرکت مردم ببینم و گوشه ای از جریان هرکدام را چهل تیکه وار کنار هم قطار کنم و کوک شان بزنم بهم تا شاید چند خطی متن بنویسم، و کنارم قلم و کاغذ و خودکار نبود، تا سوزن و نخ این کوک ها باشند، ثبت بشوند و خوانده بشوند، چه بلاهای عجیبی به سرم می آمد...

فکرش را بکن، فقط میدیدم و می شنیدمشان و بی تفاوت از کنارشان رد میشدم. آنوقت در این هیاهویی که چشم ها کور است و گوش ها کر و کسی نیست تا کاسه لبریز شده صبرم را ببیند من باید چه میکردم؟ فکر کن سوزن برای دوختن بود اما نخ نبود، یا مثلا قلم برای نوشتن بود اما کاغذ نبود، فرض کن داخل زندانی و سیگار نبود....

 

(یه نمونه دیگه از چالشی که قبلا نوشتم. استفاده از مصرع های دو بیت شعر توی یه نوشته...)

(نظر خواننده برام خیلی مهمه. با نگاه ریزبینتون به پیشرفتم کمک کنین!)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

دارم خودمو میبینم:)

الان وسط یه مهمونیم که کلی بچه قد و نیم قد داره. همشون پسرن و فقط یه دونه دختر بینشونه. 

چون پسرا موقع بازی محلش نزاشتن و باهاش بازی نکردن خودش اومده تو اتاق و داره تنهایی بازی میکنه...

چقدر شبیه منِ:) 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley
من آنجا هستم!

من آنجا هستم!

 

اگر قطارِ گذرانِ زمان، من و تو را در ایستگاه های متفاوتی از سرنوشت پیاده کرد قطار دیگری را سوار شو و دوباره من را پیدا کن. من در یک کافه قدیمی منتظر تو نشسته ام. پشت سرم یک کتابخانه است؛ من اما قصدی برا خواندن هیچکدام آن کتاب ها را ندارم! میخواهم داستان خودمان را بنویسم. من پشت این میز نشسته ام و انگشتانم را با ساز صدای دلتنگم روی صفحات این دفتر به رقص درآورده ام. زبانم زمزمه میکند خاطره هایمان را و دستانم رقص کنان آنان را با جوهر عشق در دل این کاغذ سفید ثبت میکنند...

دسته کوچکی از موهایم را پشت گوش میدهم و با چشم های قهوه ای از پشت شیشه پنجره های زیبای این کافه، مسیر خیابان را دنبال میکنم، شاید نگاهم به تو بیفتد، شاید ببینم که آمده ای...:) اگر دیر بیایی، حتی اگر فنجان قهوه ام هم سرد شود و از دهن بیفتد، باز هم مهم نیست؛ دوباره " دو فنجان قهوه سفارش میدهم و دست هایت را بی مهابا میگیرم. نترس هیچکس ما را نخواهد دید؛ اینجا کافه خیال من است..."

اما اگر خیلی دیر بیایی من قطار را سوار خواهم شد و به دیار تو خواهم آمد. به من بگو کجا تو را بیابم...؟!

#گریه_قلم

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

دلتنگم!

همین :)

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley

زلزله...

نیم ساعت پیش حس کردم صندلی زیر پام داره میلرزه. نگاه کردم دیدم ریسه بالای میز کامپیوتر هم میلرزه الان خبر اومده که خرم آباد 4 ریشتر زلزله اومده :)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

یک کلام

یک حجم خستگی بی اندازه و یک دست که تکیه گاه چانه شده. دو دیده که بی هدف به دیوار روبرو خیره است. تیک تاک،تیک تاک،تیک تاک؛ تنها چیزی ست که پرده گوش سکوت را پاره کرده. همه چیز از بیرون آرام است...

درون اما: یک قلب وصله پینه شده ولی همچنان تپنده، گرم و پر احساس، یک ذهن پر مشغله که از ترافیک سنگین شلوغ ترین خیابان تهران هم قفل تر شده!

ساده، مفید، مختصر؛ این وضع زندگی همه ماست...:)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

اونطور که فکر میکردم نبود

ابتدایی و راهنمایی که بودم فکر میکردم زندگی دبیرستانی خیل خفن و خاص میشه ولی واقعا افتضاح بود. دوست ندارم به این فکر کنم که دانشگاه قراره خوش بگذره؛ میترسم اونجا بدتر از دبیرستان باشه حالم گرفته بشه...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

نشون نمیدم...

به دلایل خیلی زیادی که نمیخوام عنوان کنم به شدت از کلاس هام و درس خوندن جا موندم. خیلی عقبم و این استرس وحشتناکی بهم میده. استرسی که هیچکس اونو نمیبینه یا بهتر بگم من به کسی نشون نمیدم. از درون میلرزم اما قیافم یه جوریه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...:)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley