گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

آخرین بار...

آخرین باری که پدربزرگم رو دیدم خرداد 1398 بود. رفته بودیم خونه شون و قرار بر اون شده بود که مامانم چند روزی رو بمونه. وقتی من و بابام قرار بود برگردیم خونه، رفتم توی اتاقش تا مثل همیشه دستش رو ببوسم و اونم روی سرم رو ببوسه، اما خواب بود؛ ترسیدم اگه ببوسمش بیدار بشه. فقط نگاهش کردم و رفتم...

یک هفته بعد بابابزرگم از دنیا رفت....

تا آخر عمرم حسرت اون بوسه رو دلم میمونه. ای کاش بوسیده بودمش حتی اگه بیدار میشد هم عیبی نداشت، باید اون کارو میکردم..... 

دلم براش تنگ شده. دلم برای صداش تنگ شده. دلم برای خنده هاش تنگ شده:)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

ترقه گِلی

یه زمانی پدر بزرگ و مادر بزرگ من با دایی بزرگم زندگی میکردن. یک طرف حیاطشون یک متر دیوار بود و بقیه اش ایرانیت های سیمانی. من اونموقع خیلی خیلی کوچولو بودم و البته ترسو. دم چهارشنبه سوری که میشد دوست داشتم ترقه بازی کنم اما از ترکیدن ترقه ها خیلی میترسیدم. آراد، پسر یکی از دایی های کوچکترم وقتی میدید از ترقه میترسم و البته اجازه ترقه بازی هم ندارم، گلوله های گلی درست میکرد، لابلاشون سنگ میذاشت و میداد بهم و میگفت که به سمت ایرانیت ها پرتش کنم. سنگ ها وقتی میخوردن به اون دیوار مثل ترقه صدا میدادن. بهشون میگفتیم ترقه های گلی...

دلم میخواد یبار دیگه برم تو اون حیاط و ترقه گلی درست کنم.

درباره اون خونه قراره زیاد حرف بزنم :)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

تجربه جدید

گاهی اوقات پیش میاد که متنم رو مینویسم و بعد بدون اینکه منتشر کنم پاکش میکنم. چند دور که میخونمش تا غلط املایی نداشته باشه با خودم فکر میکنم خب که چی؟ الان هدفت از نوشتن این چیه؟ چیو میخوایی برسونی؟ 

و نهایتا به این نتیجه یرسم که برای چشم های خواننده هات ارزش قائل شو و پاکشون میکنم...

و این اتفاق هربار که یکی از نوشته های خوبم واکنش های خوب میگیره بیشتر میفته. انگار هی مسئولیت آدم بیشتر میشه. مسئولیت دربرابر کلمات و نگاه خواننده ها. حسی که برای اولین بار تجربه میکنم... 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

ارثیه ارزشمند

نوشتن را مدیون پدرم هستم. این بهترین و ارزشمندترین ارثیه پدرم برای من بود.  این حرفی است که مادرم همیشه میگوید:

قلم خوبت رو از بابات به ارث بردی

هرچند گاهی بزرگنمایی میکند؛ قلم من آنقدرهام هم خوب نیست، اما خب همچین بیراه هم نمیگوید. نوشتن ارثیه پدرم است؛ دفتر خاطرات نوجوانی اش را خوانده ام و دلنوشته های اوایل ازدواجش. نوشته های یک پسر بیست و چند ساله جوان. شاهکار نوشته هایش هم یک داستان است، "مجنون  فرهاد".  داستانش را سال گذشته خیلی اتفاقی بین کاغذهای قدیمی پیدا کردم. وقتی دیدم شخصیت اصلی یک پسر جوان است فکر میکردم درباره انقلاب یا جنگ تحمیلی باشد. یا حتی سختی ها و مشکلات این پسر برای ساختن خودش و زندگیی که در پیش دارد. اما داستان عاشقانه بود :)

خوب یادم هست اولین بار که کامل خواندمش صورتم خیس از اشک بود. دلم نمی آید در فضای مجازی منتشرش کنم، واقعا حیف است. اما حتی اگر نتوانم هیچ کدام از نوشته های خودم را منتشر کنم این داستان 95 صفحه ای را هرطور که شده با نام خودش چاپ و منتشر خواهم کرد...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

زیر و روش فرق داره...

سطح رودخانه ها را دیده اید!؟ آرام است و متین؛ به اصطلاح خرامان خرامان روان است. نگاهش که میکنی آهسته و پیوسته به سوی مقصد میرود. سر راهش از هرکجا که رد شود هم آبادانی میبرد. اما فقط وقتی با پای خودت در میانه رود قرار بگیری، تنش و جوش خروش درون قلبش را احساس میکنی و پس از آن درمیابی که زیر این ظاهر آرام چه شلاق ها که نواخته نمیشود بر تن سنگ ها و صخره های مانع راه. رود خودش را جار نمیزند! رود رویایش را فریاد نمیزند. رود در پیش چشمان تو آرام و در قلبش همواره تکاپوست. رود بی سر و صدا کولاک میکند.

رویاهای خاموش، که کسی صدایشان را نمیشنود، کسی تغییر ظاهری در صاحب رویا را نمیبیند، رویاهایی بی صدا که کسی به خاطر داشتن شان پز نمیدهد، خیلی عمیق اند...!

این رویاها خیلی زیبا هستند :) 

#گریه_قلم

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley

انگولکش نکن

زمستون پارسال وقتی داشتم سماور رو آب میکردم، پشت دستم، انتهای انگشت شستم با بدنه آهنی سماور سوخت. اون روزای اول که زخمش تازه بود همکلاسی هام میگفتن: وای چه زخم بدی. این جاش میمونه ها

منم جواب میدادم: نه بابا من بد زخم نیستم جای هیچ کدوم از سوختگی های قبلی نمونده.

دو هفته طول کشید تا کامل بسته بشه. منم شیطنت کردم و تو این دو هفته مدام پوستش رو کندم.

خلاصه که نتیجه انگولک کردن زخم این شد که جاش رو دستم مونده.......

 

به زخم هاتون دست نزنید، جاش میمونه :) 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

چشم نواز 9

چشم نواز شماره 9:

سینی مسی نارنجی رنگ، استکان های کمر باریک، نلبکی های سفید با گل های قرمز، دوتا قندون سفالی قند و نبات، یه نلبکی هم پولکی و قوطی فلزی سوهان :))))

 

(قطعا توی خونه خودم، چه متاهل باشم چه مجرد، همینطوری از مهمونام پذیرایی میکنم)

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley
زمان و مکان اشتباه :)

زمان و مکان اشتباه :)

فکر کنم من مال این دوره نیستم. من متعلق به زمان ماشین تایپ و ورق های کاهی ام. مال وقتی که قلم و نوشتن رونق بیشتری داشت. من برای زمان نامه نوشتن و مهر و موم های قرمزم......

 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley
عاشقشم

عاشقشم

ولی بیایین قبول کنیم حس و حال و تیپ کلاسیک یه دنیای دیگه ای داره واسه خودش.....

 

من غش میکنم برا همچین تیپی :)))))))

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley

چشم نواز 8

چشم نواز شماره هشت:

دیدنیه، که توی تقویم، 30 روز با ولادت اینهمه خورشید و ماه و ستاره نورانی شده :)))))))

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley