گریه قلم :)

:) Welcome to Green Gables

کلمات کم می آورند

پرسید چشم هایت را برای مدت طولانی بستی، به چه چیز فکر میکردی؟ در گفتن یا نگفتنش دو دل بودم؛ چون نمیدانستم اصلا حرف من را درک خواهد کرد یا نه! آیا تصویری که من با چشم بسته به آن خیره شده بودم او را هم به وجد خواهد آورد؟ گمان نکنم.

مثلا اگر بگویم به یک اتاق چهل متری با دیوارهای کرم رنگ و بژ فکر میکردم و یک پنجره بلند دو متر در یک متر با پرده های حریر یا کتان رنگ روشن که روبروی درب ورودی است و نور اصلی اتاق را تامین میکند هیجان انگیز خواهد بود؟! برای او جذاب خواهد بود اگر توصیف کنم که سمت راست یک کتابخانه چوبی تیره رنگ سرتاسری وجود دارد که از کف تا سقف پر شده از کتاب‏های مختلف؟ برای من حتی جذاب تر هم خواهد شد اگر زیر پنجره کمدی هم جنس و هم رنگ کتابخانه باشد که انتهایش به دیوارهای دو طرف اتاق میرسد و بالای همین کمد هم کنار پنجره، یک قفسه کتابخانه کوچکتر قرار دارد. به من اگر باشد به دیوار سمت چپ یک تابلوی مستطیلی نقاشی مینیاتوری آویزان میکنم از یک بوته گل رز با گل هایی سفید و صورتی که یک شاخه آن  بوته هم میزبان پرستوهای مهاجر شده، پس زمینه این منظره هم یک صفحه کرمی و قاب تابلو هم شکلاتی رنگ است.

اما حیف نیست این فضا باشد و جای یک فرش دستبافت ایرانی، با طرح های ظریف فیروزه ای و کرمی خالی باشد؟ روی ابریشم این فرش هم یک میز مطالعه چوبی دقیقا روبروی پنجره جای میگرید. روی میز اما دنیای دیگری‏ست برای خودش!

چراغ مطالعه روی میز با نور نارنجی، ترکیب رنگ بندی اتاق را تکمیل کرده. کنارش هم قلمدان چوبی با قلم های پر. مرکب و جوهر هم نباشد جای تعجب است. جعبه چوبی حاوی مهر و موم هم گوشه دیگر میز است. وسط این قاب هم یک کتاب شعر با جلد چرمی که روبروی صندلی نشسته و به انتظار من است، خودنمایی میکند :)

آیا این صحنه با همین حجم هیجانی که من دارم برای او هم هیجان انگیز خواهد بود؟؟؟؟

#گریه_قلم

(در نوشتن عنوان برای این متن کلمات کم می آورند...)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

اینم سر نمیدونم ها :)

چهارشنبه ظهر رفتیم اصفهان و ظهر امروز برگشتیم. مامانم موند پیش مادربزرگم تا قبل از عید یکم خونه اش رو مرتب کنه و آخر هفته دیگه برمیگرده.

الان خیلی اتفاقی یه دفتر قدیمی که به عنوان چک نویس ازش استفاده میکنم رو درآوردم و خط خطی های زمانی که سعی میکردم طبع شاعرانه داشته باشم رو دیدم. دو_سه سال پیش خیلی دوست داشتم که شعر بگم الان اما خوندن شعر رو ترجیح میدم به نوشتنش. 

 دلم واسه نوشتن تنگ شده بود. امیدوارم این یه هفته وقت کنم چیزی بنویسم :))))

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley

آرامش است عاقبت اضطراب ها

 یه نوشته قدیمی پیدا کردم. مال 16 آبان 1401:

« در این دنیای بزرگ که قفسی بدون میله را مانند است، روح انسان همواره در تشویش و نگرانی بوده که کیست؟ چیست؟ از کجا آمده؟ و هرچه یک روح کاملتر و بلندتر میشود این اضطراب ها نیز افزایش میابد. چرا که این روح درمیباد که بخشی از هستی خویش را در مبدا خویشتن جا گذاشته.

 اصل وجود ما را روح است که با سرعتی شگفت در پی تکامل میدود و این روح خوب می داند که آمده ام تا کامل شوم. اما مصیبت این است که هرچه بیشتر بدانی و هرچه بزرگتر باشی بار غم و اندوه افزون تری را متحمل هستی. چرا همواره عمق و تعالی روح با اندوه و حمق و پستی و ابتذال با شادی توام است؟! با مفهوم ترین آثار هنری، زیباترین موسیقی ها و ... غمی نهان را آشکارا در دل خود دارند و برعکس اینها ها هر هنری را مبتذل و موسیقی را سبک بیابی شادی آور است. مگر نه اینکه اندوه، تجلی روح است که چون برتر و آگاه تر است تنگی جهان را بیشتر احساس کرده؟ پس چرا مستی و بیخودی و ابتذال را دوست می دارد؟ شاید چون این مستی و ابتذال روح را ز خود بی خود کرده و مدتی آن اصل گمگشته که او را در اضطراب نهاده، فراموش میکند.

اما سوال اینجاست که آن اصل چیست؟ کجاست؟ چگونه میتوان به آن رسید؟ آن چیست که اینگونه روح را دچار نگرانی و او را مضطرب ساخته؟ و چرا روح های بلندی که آن اصل را درک کرده اند، اندوه، سکوت، پاییز و غروب را دوست می دارند؟؟؟ شاید چون در این لحظه هاست که خود را به مرز پایان این عالم، این جهان و این بودن نزدیک تر میبینند.

به گمانم آنها، همان روح های بلند، دریافته اند که آن اصل وجودی که روح مادام در پی اش بوده و به سبب آن مضطرب با پایان آغاز میبابد و آرامشش در گرو این پایان و آن آغاز است؛ و آن بخش هستی روح که در مبدا جا مانده با بازگشت به همان مبدا است که به روح باز میگردد. فکر میکنم صائب هم جزو آن روح های بلند است:

بیداری حیات شود منتهی به مرگ                 آرامش است عاقبت اضطراب ها....»

 

واسه یه بچه 17 ساله زیادی سنگینه :))))

#گریه_قلم

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley
ما همرنگ نیستیم و همین زیباست!

ما همرنگ نیستیم و همین زیباست!

بیا تا گلبرگ های یک گل باشیم. رز باشد یا نرگس و مریم فرقی ندارد؛ اصلا بیا گلی جدید باشیم. گلی که کسی نامی برایش نگذاشته. دوست داری نامش چه باشد؟ دوست داری چه رنگی باشد؟ سفید، به رنگ کریستال های برف یا آبی دریا را برداریم؟ شاید پرتو طلایی خورشید یا سرخی سیب هم فریبنده باشد برای یک گل! اصلا بیا همرنگ نباشیم؛ چه کسی گفته که گل حتما باید یک دست و یک رنگ باشد. هر رنگی را که میخواهی بردار. بیا دست به دست هم که دادیم تفاوت هایمان مهم نباشد. بیا فقط به فکر خلق یک جهان زیبا، به زیبایی یک گل باشیم...

بیا چون من به تنهایی نمیتوانم یک گل باشم، همانطور که تو دست تنها یک گلستان نمیشوی...:) جانان من با یک گل بهار نمیشود، با یک گلبرگ هم هیچ گلی گل نمیشود!

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

چالش نسبتا سخت

سرم که زمانی جایگاه عقل بود حالا به شعله کشیده شده از ریسمانی که به قلبم وصل است، از شعله من دور شو پروانه مجنون. بیهوده گرد من می گردی، به دنبال چه هستی؟ از من هیچ چیز جز تباهی و نابودی نصیبت نخواهد شد. در تمام دوران تو مگر جز سوختن بال و پر از عشق چه دیدی؟ گفتی که همراه من میسوزی! گفتی که دلت خیلی پیش تر از بال و پرت برای من سوخته اما دلسوزیت ای کاش که اینگونه نمیشد! در کنار من سوختی و خاکستر شدی و اشک های من مثل گلاب بر تنم جای شدند، پروانه من له کرد غمت شاخه گلی را که نچیدی... 

 

(نظرتون درباره این متن برای من خیلی مهمه چون یه چالش بود برام که دوتا بیتی که با رنگ متفاوت مشخص شدن رو توی یه متن به کار ببرم. دوست دارم بدونم جالب شده یا نه...)

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley

کوچه باغ...

عطر افشانی یاس های بهاری و شرشر جویبار روان جلا داده این دیوارهای سنگی و کاهگلی را. حصاری سبز رنگ قاب کرده است دو طرف این جوی را. این جویبار سال هاست که می پیماید مسیر چشمه را تا تاکستان. چشم بسته هم راه خود را پیدا میکند. در جوانی هایش خرده خصومت هایی داشت با سنگ ریزه های درونش. گوشه های تیز داشتند، روحش را خراش میدادند. اما بعد از این سال ها با نوازشش صیقل شان داده و دیگر از گوشه های تیز خبری نیست. این سنگ ها مدت هاست که مسیرش را فرش کرده اند. 

از تمام این مسیر، یک چیز را، بیشتر از همه دوست میدارد؛ درب چوبی و قدیمی باغ میرزا. از وقتی به یاد دارد این باغ همین درب را داشته. هیچوقت عوضش نکردند. درب، دو لنگه چوبی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک دارد. سر در باغ میرزا بر عکس قلعه خان کوتاه است. موقع ورود شاه و وزیر هم که باشی مجبوری سر خم کنی. موقع ورود تنها چیزی که پیداست خاک نمناک زمین است؛ اما به محض آنکه کمر راست کنی هیچ چیز نمیبینی جز بهشت برین. باغ میرزا انتها ندارد. چند باری از آن گذشته است. تا چشم کار میکند درخت است و درخت است و درخت. البته باغ میرزا تنها باغ این کوچه نیست. تاکستان کدخدا هم در سویی دیگر خودنمایی میکند. چند قدم آنطرف تر هم باغ انار برادر میرزا. 

همیشه برایش عجیب بود که چرا میرزا و برادرش و کدخدا اینقدر دیوارهای کوتاه برای باغشان ساخته اند؟! بعدها معلوم شد این فقط سوال جوی نبوده. یک روز پسرکی هم همین سوال را از میرزا پرسید:

- میرزا! چرا دیوارهای باغ انقدر کوتاهن؟

جواب میرزا صد هزار مرتبه از شکوفه های باغش در بهار و جلال میوه ها در تابستان و برگ ریزان خزان و قندیل های زمستان زیباتر و دلنشین تر بود. 

- دیوارهای باغ کوتاهن تا وروجک هایی مثل تو موقع چیدن سیب و گلابی پای تان پیچ نخورد...

#گریه_قلم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley
کام میگیرم از دود واژه ها

کام میگیرم از دود واژه ها

ساعت هاست که نشسته ام پای بساط تحریر و کام گرفتم از دود واژه ها اما افاقه نکرد که نکرد. هر واژه پشت واژه، صف به صف، در پس دیوار ذهن، قد علم کرده اند و مادام تق تق در میزنند تا شاید این مغز پر مشغله روزنه ای برای فرارشان باز کند اما دریغ. سراچه مغز آنچان آماجگه سنگ های گندیده فلاخن روزگار شده که صدای عجزو لابه این دل لامصب را برای نگارش نمیشنود...

 

#گریه_قلم

(نصفه نیمه موند)

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
Anne shirley

اینکه شونده کیه خیلی مهمتر از اینه که گوینده کیه...

پرنده های خونگی رو دیدین،وقتی میخوان عادتشون بدن به آواز خوندن یه مدت صدای هم نوع خودشونو براش پخش میکنن. پرنده بیچاره هم به خیال اینکه یه هم صحبت پیدا کرده میخونه؛ بعد یه مدت دیگه خبری از اون صدای ضبط شده نیست. حالا پرنده میخونه تا هم صحبتش رو صدا بزنه، ولی بیچاره نمیدونه چه کلاهی سرش رفته...

همه موجودات عالم حرف زدن که بلدن هیچ، گاهی پر حرف هم میشن؛ اما فقط پیش کسی که بفهمه چی میگن...

اگر همچین کسی پیدا نشه هم با خودشون حرف میزنن!

(مدیونین اگه فکر کنین درباره خودم حرف میزنم)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Anne shirley

چرا نمیدونم؟

با دستم روی دسته صندلی هماهنگ آهنگ ریتم گرفتم.سه تا نوشته رو پاک کردم چون دوستشون نداشتم. نمیدونم چرا به دلم ننشتن.

ساعت هام برای درس خوندن تنظیم شدن. برای 12 ساعت هر روز یه برنامه از قبل تنظیم شده دارم. کابوس بزرگتر از این وجود نداره. متنفرم از اینکه مثل ربات یه کدنویسی خاص داشته باشم و مدام از اون تبعیت کنم. وقتم باید در اختیار خودم باشه.... 

باید در لحظه همون کاری رو انجام بدم که دوستش دارم...

با عوض شدن آهنگ مدل حرکت انگشتم هام روی کیبورد متفاوت میشه.

بحث ریتم شد! یادگیری سنتور رو نصفه نیمه رها کردم. به خاطر همین برنامه رباتی. خشک شدن مچ دستهام رو حس میکنم. دیگه به راحتی پارسال نمیتونم مضراب ها رو حرکت بدم. کوک سنتورم هم بهم ریخته... متنفرم از اینکه این جمله رو بگم اما از سرگیری نوازندگی رو هم باید بزارم برای بعد از کنکور...پارسال هم این حرف ها رو میزدم. میگفتم بعد از کنکور فلان کارو میکنم بهمان کارو میکنم؛ اما هنوزم سرجامم، دارم درجا میزنم. ترسم اینه که سال دیگه هم برنامه همین باشه و بازم با قل و زنجیر یه کنکور دیگه دست و پام بسته بشه.

صادقانه بگم که توی درس خوندن تنبلم. تنبل نیستم، بیشتر انگار دلیلی براش ندارم. احمقم که اینطور فکر میکنم، میدونم. میدونم که توی کشوری دارم زندگی میکنم که تنها گزینه ای که برام وجود داره درس خوندنه اما بازم نمیتونم به زور بپذیرمش...

خوبه نمیدونستم چی بنویسم و انقدر نوشتم!

فقط غر زدم توجهی بهش نکنید...:)

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Anne shirley

بهشته...

چون همون سالی که اومدیم لرستان کرونا شایع شد و همه خونه نشین شدن، توی دبیرستان کسی زیاد منو نمیشناخت. وقتی واسه اولین بار همکلاسی هام فهمیدن من اصفهان به دنیا اومدم و همونجام بزرگ شدم چشم هاشون چهارتا شده بود که چطوری تونستی اصفهانو ول کنی بیایی توی یه روستا زندگی کنی...

و وقتی جواب میدادم من همیشه دوست داشتم اینجا باشم اما شرایطش نبوده، اینجا رو هم به اصفهان ترجیح میدم بیشتر تعجب میکردن. از نظرشون دیوونه بودم که این شهر کوچیک بدون امکانات رو به نصف جهان ترجیح دادم. اونا نمیدونن جایی که من زندگی میکردم چیزی به عنوان تغییر فصل وجود نداشت. نه بهار و تابستون میدیدم نه پاییز و زمستون. تمام طول سال یک شکل بود. نمیدونن جایی که من زندگی میکردم آسمون آبی نداشت، آسمونش خاکی رنگ بود. اگه تو دوره کرونا هم همونجا زندگی میکردم زندانی میشدم تو خونه اما اینجا حتی تو اوج کرونا هم میتونستم بدون آسیب زدن به بقیه توی زمین های کشاورزی و کوه ها قدم بزنم...

واقعا درک نمیکنم که چرا سر و دست میشکستن برای شهرهای شلوغ و بزرگ. من دارم دعا دعا میکنم هیچوقت مجبور نشم این بهشت رو ترک کنم:) 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Anne shirley