گریه قلم :)

پشت هر قلم محزون، نویسنده ای از فرط جنون میرقصد

گریه قلم :)

پشت هر قلم محزون، نویسنده ای از فرط جنون میرقصد

گریه قلم :)

نخست
دیر زمانی در اون نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیز به هیات او درآمده بود
انگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریزی نیست....

آخرین مطالب
  • ۰۳/۱۲/۲۸
    PTSD
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

خیلی وقت پیش سر کلاس شیمی پای تخته بودم و داشتم یه سوال چند موردی رو حل میکردم گزینه هاش به این شکل بود:

الف)

ب)

ج)

د)

یکی از بچه ها از معلممون پرسید چرا به جای اینطور نوشتن ترتیب حروف الفبا رو حفظ نمی کنن؟ 

من جواب دادم چون تو نظام مکتب خونه ای الفبا به صورت:

«ابجد،هَوَز،حُطی،کلمن،سَعفص، قرشت،ثخذ، ضظع» تدریس میشده.

معلم شیمی با یه لحن طعنه آمیزی گفت : الان چرا اینا رو حفظ کردی؟

گفتم :چون شیوه تدریس تاریخیه، بده آدم تاریخ بلد باشه؟

گفت: مغزتونو با چیزایی که بهش نیاز دارین پر کنید نه این مطالب بی ارزش! الان مثلا که چی اینا رو بلدی تو؟

تاریخ رو بی ارزش می دونست! همونطوری که سوال رو حل میکردم گفتم: آینده آدم ها با توجه به گذشته شون شکل میگیره.

 تا صبح میتونستم باهاش بحث کنم و از عقیده خودم دفاع کنم. اما یه لحظه به این فکر کردم که بی ارزش یادگیری شیوه تدریس در گذشته نیست، بی ارزش بحث کردن با ادمیه که تاریخ رو بی ارزش بدونه. دیگه جوابشو ندادم نشستم. 

 

 

#خاطره

  • زهرا :)

باید گریه کنم، مثل همیشه، اما نمیکنم چون عادت کردم.

این ساعت شب باید خواب باشم اما نمیتونم بخوابم

لااقل باید بشینم درس بخونم اما نمیتونم چون خوابم میاد.

چم شده؟! نمیدونم.

از شبایی که اینطوریم متنفرم. 

اخه خیلی خنده داره خوابم میاد چشامم میره رو هم اما خوابم نمیبره.

کاش بتونم بخوابم. واقعا نیاز دارم بخوابم.

  • زهرا :)

گاهی با یک نفر میتوان جهانی را از یاد برد

گاهی با یک جهان نمی توان یک نفر را از یاد برد :)))))

گاهی یک نفر میتواند به تنهایی یک جهان باشد

و گاهی تمام یک جهان نمیتواند جایگزین یک نفر باشد.

  • زهرا :)

«اندکی از تو، بسیاری از همه چیز است»

اندکی از تو بسیاری از آسوده حالی است

اندکی از تو بسیاری از خنده های با دلیل و بی دلیل است

اندکی از تو جبران بسیاری از شب گریه های من است

اندکی از تو بسیاری از خوشبختی است

اندکی از تو بسیاری از زیبایی است

اندکی از تو بسیاری از زندگی است...!

  • زهرا :)

امروز مامانم خونه نبود. از صبح تمام کارای خونه و ناهار گردن خودم بود. بعد ناهار تازه کارام تموم شده بود

میخواستم بشینم سر درسم که بابام با کلی خرید اومد خونه گفت شب مهمون داریم.

هیچی دیگه پاشدم خونه رو جارو کردم، دستمال کشیدم ظرفا رو کامل جمع کردم، میوه شستم،

چای با زعفرون و گلاب دم کردم، قندون و پیش دستی و استکان برای چایی آماده کردم، همچین که کارام 

تموم شد مامانم اومد خونه گفت کنسله مهمونامون نمیان.......:)

 

ینی حالگیری تا این حد؟ 

  • زهرا :)

به قول شکسپیر:

«آیا چیزی در مخلیه آدمی میگنجد، که قلم بت.اند آن را بنگارد،

اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟!»

 

آیا جایی کم و کاستی بوده است؟

چه چیز را آنطور که باید بگویم نگفتم؟

چه وقت که باید شنونده تو میبودم نبودم؟

کدام نگاه پر احساس را برای تو خرج نکردم،

یا کدام شانه را تکیه گاه نکردم برای اشکهایت؟

من کجا کم گذاشتم؟

 

#گریه_قلم

  • زهرا :)

عطر میخک میپیچد در اتاق

وقتی ذهنم پر شده از حضور تو...

و قلبم لبریز است از تمنای حضورت.

حتی وقتی چشم هایم دو دو زنان

در تلنبار تنهایی که، 

اتاقم را احاطه کرده است به دنبال نشانی از تو میگردد؛

و دست های سرد من، میل شدید به فشردن، 

دست های گرم تو را دارند...

عطر میخک میپیچد در اتاق

وقتی به جای استشمام عطر آغوش تو

گردنبند میخک هدیه مادر را میبوسم...!

 

#گریه_قلم

 

  • زهرا :)

توانایی ذوق کردنمان را از دست دادیم و نام بزرگ شدن روی آن گذاشتیم.

 

  • زهرا :)

ما زن ها رسم عجیبی داریم

زمانه که سخت میگیرد

شروع میکنیم به کوتاه کردن

ناخن ها، موها، حرف ها...

 

ویرجینیا وولف

  • زهرا :)

مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر، زندگی زیبا بود؛ در کودکی بیشتر.

زندگی زیبایی هایش را در کوچه پس کوچه های ده سالگی جا گذاشت.

قدم های شادی روی مربع های لی لی جا ماندند.

خنده های از ته دل در زیر سنگ های هفت سنگ _که رهایشان کردیم_ گم شدند.

از وقتی قایم باشک بازی نکردیم، خوشی ها به جای ما قایم شدند .

از وقتی از روی سرسره ها سر نخوردیم، اشک ها روی گونه ها سرسره بازی کردند. 

زندگی زمانی زیبا بود که زنگ ورزش بود؛

ما بودیم و توپ و وسطی...

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر،

کودکی بدجور میچسبید،

حالا بیشتر!

 

#گریه_قلم

  • زهرا :)